X
تبلیغات
((یواشکی های یک زن شوهر دار))

((یواشکی های یک زن شوهر دار))

×××خواننده های خاموش رو دوست ندارم×××

الهام (قسمت اخر)

جز حال بد احسان و دلتنگیم واسه بچه هام همه چی خوب بود

7 ماه بعد ازدواجم فهمیدم باردارم

و بچم آبان دنیا میاد

هر دومون خوشحال بودیم

تازه داشتم معنی زندگی رو میفهمیدم

که تو هفت ماهگی بارداریم یه بار یکی زنگم زد

فهمیدم دنیاست

همون دوست قدیمیم

یه چیزی بهم گفت که دنیا جلو چشمام تیره و تار شد

گفت سمیرا 1 ماه بعد ازدواجش با سعید طلاق گرفته

بعدشم با اون ازدواج کرده و الان شمال زندگی میکنن

تهدیدم کرد اگه از طریق قانون اقدامی واسه دیدن بچه هام بکنم

یه بلایی سر بچه هام میاره که تا آخر عمرم یادم نره

من دنیا رو میشناختم

حرفش حرف بود

میدونستم اون داره بچه هامو نگه میداره

با حسین مشورت کردم گفتش فعلا کاری نکن

ممکنه یه بلایی سر اون دوتا بیاره

فعلا از دیدنشون منصرف شدم

میترسیدم

تا اینکه آبان 83 دخترم شادی به دنیا اومد

واقعا دخترم شادیمونو چند برابر کرد

شیدا هم اینجوری از تنهایی در می اومد

یه سال از مرگ لیلا میگذشت

اما هنوز احسان لباس سیاه رو از تنش در نیاورده بود

هنوز ماتم گرفته بود

تصمیم گرفتیم یه بچه ی دیگم داشته باشیم

سال بعد پسرم شاهرخ متولد شد

زندگیمون خیلی شیرین بود

یه خونواده ی 5 نفره ی شاد

تا اینکه تو یه روز زمستونی تو سال87 حسین رفت

اولش یه بیماری ساده بود اما منجر به مرگش شد

این بار دیگه واقعا شکستم

دیگه همه ی زندگم به باد رفت

کسی که واقعا عاشقش بودم و عاشقم بود منو تنها گذاشت

با 3 تا بچه

هر کی تو زندگیم یه جور منو تنها گذاشت

سعید با طلاق دادنش بخاطر قیافم

بهروز بخاطر اینکه عاشق کس دیگه ای شد

کامیار بخاطر برگشت زن سابقش

و حسین هم با مرگش

اینبار من شدم همون احسانی که بعد مرگ لیلا شده بود

غمگین بودم

تنها امیدم بچه هام بودن

یه سال بعد مرگ حسین سعید گذاشت 2تا بچه هامو ببینم

آخی خیلی خوشگل شده بودن

دنیا به سعید خیانت کرده بود و طلاق گرفته بود

سعید خیلی شکسته شده بود

الان من میرم سر کار و 3 تا بچه هامو بزرگ میکنم

آیدین و آیلار پنجشنبه و جمعه ها پیش منن

سعید هی التماسم میکنه

میگه غلط کردممیگه برگزد با 5 تا بچه هات با هم زندگی میکنیم

میگه واسشون پدری میکنم

اما من بخاطر حسین دلم نمیخواد

با اینکه مرده میخوام پاش بمونم

چون پام  موند چون وفاداریشو بهم ثابت کرد

اما گاهیی بخاطر آیلار آیدین دو دل میشم

الان پنجم دبستانن

نمیدونم چکار کنم

احسان الان تنها کسیه که منو میفهمه

با اینکه خودش یه داغ بزرگ رو دلشه

و تنها امیدش بارانه دخترش

و من هم موندم تو دو راهی

___________________

داستان زندگیم تموم شد

مرسی از اینکه وقت گذاشتین و خوندینش

حتما اینجا نظرتونو بگین اول همین جا

اگه کاری باهام داشتین آدرس وبمه elhamezendegi.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 18:42  توسط رها  | 

الهام6

دیگه باورم شده بود کسی تو این دنیا نمنو نمیخواد تا اینکه با یکی به اسم کامیار آشنا شدم

30 ساله بود 9 سال ازم بزرگتر بود.

از زنش بخاطر اینکه زنش نمیتونست بچه دار شه جدا شده بود.

بهم ابراز علاقه میکرد.سر و وضعش متوسط بود

وضع مالیش خیلی خوب بود

منم که از دروغ متنفر بودم سیر تا پیاز زندگیمو واسش گفتم

اونم قبول کرد

بعد 1 ماه آشنایی تو 3شهریور 1381 روز تولد 21 سالگیم با هم ازدواج کردیم

دلیل ازدواجم این بود که بلاخره خودمو باور کنم

یه سرپناه داشته باشم....

بعد یک عمر حقارت و تحقیر شدن اونم فقط بخاطر قیافه

حداقل یکم شخصیت خودمو بالا ببرم

بعد ازدواج فقط ماهی یه بار با مادرم تماس داشتم

علاوه بر اون با لیلا هم خیلی صمیمی بودم

4 ماه بعد ازدواجم فهمیدم 3 ماهه حاملم.

کامیار خیلی خوشحال بود.

اصلا فکر کنم بخاطر بچه منو گرفته بود.

6 ماهه باردار بودم که سر و کله زن قبلیش مرجان پیدا شد

2 سال ازم کوچکتر بود.

گفت رفتم دکتر خودمو دوا درمون کردم میتونم بچه دار شم

گفت وقتی الهام بچشو دنیا آورد طلاقش بده بچشم بده  مال خودش

از اونجایی که کامیار مرجانو به من ترجیح میداد گفت بعد تولد بچت طلاقت میدم

باورم نمیشد برای سومین بار سرخوردگی

برای دومین بار طلاق

اون موقعها لیلا و یکی از دوستام هما تنها همدم هام بودن

هر جفتشون میگفتن به خدا توکل کن

تیر 82 دخترم بدنیا اومدم

اسمشو شیدا گذاشتم

از بچگیم عاشق اسم شیدا بودم

بهم حس خوبی میداد.

بعد تولد شیدا طلاق گرفتم.

مهریم هم 110 سکه بود

نصفشو گرفتم

یه خونه اجاره کردم.

اون موقعها فقط 22 سالم بود.

بعد 4 ماه  هما برای برادرش که 34 ساله بود و زن و پسرش تو یه تصادف مرده بودن

خواستگاری کرد.

اما من از همه مردا متنفر بودم

دلم برای آیدین و آیلار لک زده بود

نزدیک 3 سال ندیده بودمشون.

هما میگفت داداشمو ببین یه کم باهاش حرف بزن

شاید به توافق رسیدین

برای اولین بار داداششو دیدم

اسمش حسین بود

8 سال ازم بزرگتر بود

از نظر قیافه خیلی به سعید شبیه بود.

میگفت 4 سال پیش زنش و پسر 2 سالش تو تصادف مردن

میگفت خیلی تنهاس

حسین هیچ مشکلی با شیدا نداشت

میگفت اینم دخترته حق داره پیشت باشه

من تجربم زیاد بود.

فهمیدم حسین مثل سعید و بهروز و کامیار نیست

میترسیدم واسه بار سوم ازدواج کنم

اما بخاطر خودم و شیدا قبول کردم

خانوادم خیلی از حسین خوششون اومد

احسان میگفت خیلی شبیه سعیده

سعید رفته بود شمال

قرار بود 2 سال دیگه بذازره بچه هامو ببینم

این شد که واسه بار سوم زمانی که دقیقا 1 سال از ازدواجم با کامیار میگذشت

در 22 سالگیم

ازدواج کردم.

حسین خیلی با شیدا مهربون بود

مثل یه پدر واقعی

اما آذر 1382 لیلا که تازه دختر اولشو که اسمش باران بود دنیا آورده بود

تو 1 ماهگی دخترش از دنیا رفت

لیلا تو زندگیش خیلی درد کشیده بود.

بخصوص از جانب پدر و مادرم

تازه 23 سالش بود.

خیلی برام سخت بود دوستی که تو همه مشکلاتم باهام بود رو از دست بدم

اما پدر و مادرم براشون مهم نبود

اما احسان..............

واقعا شکست

داشت میمرد.

بارانو بغل میکرد و هق هق گریه میکرد

احسان. لیلا رو خیلی سخت بدست آورد و خیلی آسون از دست داد

احسان بعد لیلا تنها کسی بود  که تو خونواده منو میفهمیدو حالا خودش مث مرده ها بود

حالشو هیچ کس نمیتونست بفهمه

طفلک برادرم

_______________________________________

در جواب دوستانی که گفتن مگه 16 سالگی دیپلم میدن

باید بگم من دوم و سوم دبستانو جهشی خوندم

دلیل دانشکاه نرفتنم هم ترس از تحقیر شدن بود

اونم فقط بخاطر قیافم

سوالی دارین بپرسین که جواب بدم تا نکته ی مبهمی باقی نمونه

ببخشید پست طولانی شد

فکر کنم 1 یا 2 قسمت باقی مونده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 2:4  توسط رها  | 

الهام5

داشتم دیوونه میشدم .....

فکر نمیکردم سعیدهم پشتمو خالی کنه

گفت مهریتو میدم فقط دست از سرم بردار

مجبور بودم چکار میکردم؟

هفته ی بعد مونده بود پزشکی قانونی

اما یه چیزی مانع طلاقمون شد

من باردار بودم.

وقتی سعید فهمید اصلا ناراحت نشد

گفت خب به درک بعد به دنیا اومدم بچم طلاقت میدم

اما یه حرفش منو میسوزوند

میگفت محاله بذارم بچه ها دست تو باشن

گفت با اینکه بچه شاید تا 2 سالگی شاید تا 7 سالگی

میتونه پیشت باشه باید خودت بگی  نمیتونم نگهش دارم

اولاش مخالفت میکردم اما گفت  پس باید بچه رو بندازیش

دلم نمی اومد بچمو بکشم

گفتم باشه بچه مال تو

فکر کردم شاید بعده ها دلش به رحم بیاد

گذشت تا بچهام وقتی 19 سالگیم تموم شد به دنیا اومدن

دوقل بودن یه دختر یه پسر

خواهر و برادرهای سعیدم دوقلو بودن

اسمشونو آیدین و آیلار گذاشتیم به انتخاب سعید

بعد8 ماهگی بچه ها طلاقم داد.

به زور حضانتو ازم گرفت اما نه از طریق قانون

از طریق تهدید

من تو بیست سالگی تازه اول جوونیم شدم یه مطلقه.

1ماه بعد طلاق سعید با یکی از همکاراش ازدواج کرد اسمش سمیرا بود

ازم 1 سال کوچیکتر بود.

بعد طلاق الهه اونقدر بهم سرکوفت زد که همون 2 ماه بعد طلاقم سعی کردم از خانوادم دور شم

یه خونه جدا گرفتم.

تو مطب یه دکتر منشی شدم.

زندگیم میگذشت تا دقیقا 4 ماه بعد طلاقم با یکی  آشنا شدم.

اسمش بهروز بود. مجرد بود.

همسن سعید بود.

از اولشم فهمیدم دوسم نداره.

چون 3 ماه بعد آشناییمون این یکی هم ولم کرد.

کسی که بعد شناختش عاشقش شدم.

دوباره یه سر خوردگی دیگه........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 2:42  توسط رها  | 

الهام4

دی ماه فهمیدیم بعد 2/5 الهه حامله شده.

بچش هم اوایل مرداد دنیا می اومد.

روز یه روز سعید دیر تر می اومد خونه

یه کم بهش شک کردم اما چون از چیزی مطمئن نبودم به روش نمیاوردم.

گفتم شاید اشتباه کنم.بلاخره پسر الهه و فرشاد دنیا اومد.

اسمش رو پویا گذاشتن.

سعید ممکن بود بعضی وقتها ساعت 1 شب بیاد خونه. یه شب اومد .

دیگه طاقتم تموم شده بود. گفتم سعید چرا اینقدر دیر میای؟

مگه من زنت نیستم؟ نمیگی از ساعت 9 صبح میری تا 1 شب من تنهام؟

همون موقع شد که داد و هوار راه انداخت.

میگفت: تو هم نمیگی من با این قیافت اومدم تورو گرفت چه خیری در حقت انجام دادم؟

بابا خسته شدم ازت الهام...

میدونی الان که می بینم تو زن رویاهای من نیستی.

اصلا تو چی داری؟قیافه داری؟ هیکل داری؟ اخلاق داری؟

چی داری که من دلم بهت خوش باشه؟

میدونی من میتونستم یه دختری رو بگیرم که یکم قیافه داشته باشه یه کم شخصیت داشته باشه؟

دیگه طاقت حرفاشو نداشتم.

زدم زیر گریه.

گفتم :بگو.بازم بگو.تو زندگیم تنها دلخوشیم تو بودی

فکر میکردم یه ذره دوستم داری.

فکر میکردم یکی پیدا شده منو بفهمه واسم ارزش داشته باشه .

یکی هست که امیدم به اون باشه

یه کم پشتمه

از بچگی همه تو سری میزدن بهم همه

خواهرم برادرم دوستام فامیل

تو هم بزن. مگه تو با اونا فرقی داری؟

سعید گفت: نمیخوای تحقیر بشی کسی زورت نکرده با من زندگی کنی

میخوای فردا میریم کارای طلاقمونو انجام میدیم.

باورم نمیشد

*********************

پی نوشت آرام:

سلام

اول از همه از رها جون عذرمیخوام که وسط داستانش اینو نوشتم.

چندروزیه مشکلی برام پیش اومده و نمیتونم پست بذارم.

برای همین رهاجان باز زحمت کشیدن یه داستان دیگه گذاشتن.

اول از همه بگم مدت نظرسنجی داستان فرهاد و سهیلا رو به پایانه.من برای هرنظرسنجی یه مدتی رو مشخص می کنم بعد اونو برمیدارم.اگه کسی شرکت نکرده و دوست داره شرکت کنه میتونه به گوشه وب بره بالای خبرنامه نظرسنجی رو میبینه و رای بده.

دوم اینکه قرار شده من و رهاجون یه کم استراحت کنیم.البته الان هم من تو استراحتم.ولی خب...

عید نزدیکه و رها مهمون داره.شاید هم بخواد بره مسافرت.

منم میرم شمال...

از زمان تمام شدن داستان الهام تا روز هفتم یا هشتم فروردین با اجازتون وب خاموشه.یعنی داستان نمیذاریم.

بعدش من میام با داستان زندگی خودم.اینجوری شما هم که میخواهید برید مسافرت یا دیدوبازدید انجام بدید از داستان عقب نمیمونید.


سبز باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 18:36  توسط رها  | 

الهام3

اما حقیقت داشت

تا اسفند همون سال برادرم احسان عاشق شد.

عاشق یه دختر جنوب شهری.

مادرم وقتی فهمید داشت میمرد

به هیچ قیمتی نذاشتن حتی با هم حرف بزنن.

دختر دایی یکی از دوستاش بود

احسان خیلی با من درد دل میکرد.

اسم دختره لیلا بود. 18 سالش بود. پدرش خونه های مردم رو تمیز میکرد.

مادرش فلج بود

احسان میگفت یا لیلا یا هیچکس.

از اون طرف سعید هر روز ازم ایراد میگرفت میگفت چرا اینقدر ساده میگردی؟

اینجوری شد که یه خورده یاد گرفتم میرم بیرون تیپ بزنم.

میخواستم سعید بخاطر سادگی ظاهریم سر و گوشش نجنبه واسه همین تیپم شد بیست بیست.

ولی قیافم همون زشتی رو داشتم.

چیزی که تو زندگیم رویاهامو تخریب میکرد

همه چی آروم بود غیر احسان که بخاطر لیلا افسردگی گرفت

دانشگاه نمیرفت شده بود مرده ی متحرک

به همین دلیل پدر و مادرم راضی شدند و برادرم در تیر سال بعد داماد شد.

البته پدر و مادرم خیلی لیلا رو تحقیر میکردند

همش بهش میگفتن دختره ی غربتی

لیلا خیلی دختر پاک و مهربونی بود.

به نظرم لیاقتش نبود که پدر و مادرم اینقدر حقیرش کنن.

با هم خیلی صمیمی شدیم چون اون فقط 1 سال از من بزرگتر بود

تا تو اولین سالگرد ازدواجم.با بد اخلاقی ها و داد و فریاد های سعید مواجه شدم.

تو شهریور چون 18 سالم کامل شد خواستم برم رانندگی یاد بگیرم

کلی داد و فریاد کشید که: چی ؟ زن من بره رانندگی یاد بگیره؟

سر هر چی بهونه میگرفت

منم تحمل میکردم چون واقعا دوسش داشتم




دوستای خوبم واسه ی خوندن داستان حباب های طلایی به این وبم تشریف بیارین

http://rahaesf6.blogfa.com/



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 18:3  توسط رها  | 

الهام 2

یک هفته بعد دریافت دیپلم در 16 سالگی. احسان با هیجان از دانشگاه برگشت.

به مامان و بابام گفت یه خبر دارم که باور نمیکنید

یه کم پچ پچ کردند و بعد  دیدم چشمای پدر و مادرم داره از حدقه در میاد

پرسیدم میشه بهم بگین چی شده؟

احسان وقتی خبرو بهم داد اصلا باورم نشد

گفت دوستم سعید تو رو دیده میخواد بیاد خواستگاریت

خواستگاری من؟

منی که همه زشت ترین دختری که تا به حال دیدن خطابش میکردن؟

من سعید رو قبلا  چند بار دیده بودمش

همسن احسان بود اون زمانا 23 ساله.متولد1353

خیلی خوشتیپ و جذاب بود.

اولش فکر کردم احسان داره سر به سرم میذاره که دلمو خوش کنه

و آخرشم بگه الکی گفتم

اما احسان گفت این پنجشنبه با خونوادش میاد واسه خواستگاری.

مادر باورش نمیشد پسر همه چی تمومی مثل سعید بیاد خواستگاری من

همون روز وقتی الهه این خبرو شنید داشت میترکید.

آخه همیشه بهم میگفت اگه تا 40 سالگی یه پیرمرد کور و کچل اومد خواستگاریت اسممو عوض میکنم

اصلا روز بنجشنبه به خودم نرسیدم.

فقط لباسی که مامانم واسم خریده بود پوشیدم

وقتی اومدن از پنجره لحظه ی ورود دیدمشون

یک خواهر و یه برادر داشت. تیپشون عالی بود. ماشینشون آخر مدل. وقتی زمانش شد چای ببرم

احساس بدی داشتم بخاطر قیافم

مادر سعید کلی از سعید تعریف میکرد و میگفت پسرم فلانه بهمانه

منم هی قند تو دلم آب میشد

یه هو اون وسط الهه گفت

آقا سعید میشه توضیح بدین از چی خواهر من خوشتون اومده؟

سعید گفت از شخصیتشون.

قرار شد بریم یه گوشه حرفامونو بزنیم

اون زمانا که فقط 16 سال داشتم احساس میکردم بهترین جنتل من نصیبم شده

میگفت دوست دارم بعد ازدواج خیلی به خودت برسی

میگفت یه کم به خودت برسی خیلی خوشگل میشی

خیلی روشنفکر بود.

گفت برو دانشگاه

من زیر بار این یکی نرفتم

خلاصه به تفاهم رسیدیم

قرار شد 3 هفته بعد خواستگاری که میشد اواخر تیر ماه عقد کنیم بعدش اول شهریور عروسی.

نمیدونستم سعید واقعا چرا منو میخواد

روز عقد قیافم کلی عوض شد. اصلا تو آینه خودمو نشناختم.

الهه گفت نمیدونم تو با این قیافت چطوری اینو تور کردی

اما احسان از این وصلت شاد بود

خداییش سعید خیلی جذاب و خوب بود

واسه عقد چند از همکلاسیهام اومدن.

همکلاسیهایی که همیشه بهم میمون میگفتن

همشون دنبال یه جشن بودن مهم نبود جشن خوشگلترین بچه مدرسه باشه

یا جشن من

چون جشنش حدودا مفصل بود از حسادت داشتن منفجر میشدن

به خصوص دنیا (دوستم) که از اون موقع رابطشو باهام قوی تر کرد.

جشن عقد تموم شد. سریع برگشتم خونه خودمون

تو دوران عقد دوستام بیشتر دور و برم جمع میشدن.

تا بلا خره شهریور شد و روز تولد 17 سالگیم عروسی کردم.

اون روز از پچ پچ فامیلای خودمو سعید داشتم دیوونه میشدم

فامیلای سعید میگفتن سعید چه بد سلیقه شده

فامیلای منم چشم نداشتن عروسیمو ببینن.هی میگفتن

معلوم نیست الهام  این پسره رو

از کجا پیدا کرده

خدا میدونست اون موقع تو دلم چی بود

همه با کلی ذوق و شوق

لباس عروسی تنشون میکنن

منم همین طور

اما مثل همیشه قیافه ی لعنتی م همه چیزو خراب مبکردخیلی سخته یه دل داشته باشی پر آرزو

ولی بخاطر قیافت نتونی از زندگیت لذت ببری

چون عشق سعید اولین نکته مثبت زندگیم بود

فکر میکردم اینا فقط یه خواب شیرینه

.

.

.

دوستای گلم این داستان و من ننوشتم ماله یکی از خواننده هامه

دیدم ارام جون خبرش نشد داستان بعدی و بذارم که منتظر نمونین

بابت داستان قبلی هم خیلی پشیمونم نباید میذاشتمش چون واقعا خیلی نکته ی مبهم داشت

من وقتی داستانی و نمینویسم نمیتونم بگم واقعیت داره یا نه به خواننده هام اعتماد میکنم

باور کنین خیلی داستان برام فرستادین

دوست دارم بذارم اما وقتی میبینم همش انتقاد میکنین دلسرد میشم

الانم اگه این داستان و دوست ندارین دیگه نمیذارم و از این به یعد فق خودم و ارام مینویسیم

نظراتتون و بگین ممنون

از الهام جون هم میخوام بیاد واسه خواننده ها توضیح بده چه جوری تو 16سالگی دیپلم گرفته

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 21:1  توسط رها  | 

الهام 1

من الهام هستم متولد  شهریور 1360

بچه آخر خانواده یه برادر دارم که از خودم 7 سال بزرگتره به نام احسان

خواهرم هم الهه ازم3 سال بزرگتر بود

از بچگی بخاطر زشت بودن تحقیر میشدم

بخصوص توسط خواهرم

من آزادی های فراوانی که مادرم به الهه میداد.. حتی یه ذرشم به من نمیداد

لبام فوق باریک بینی ده برابر یه دماغ معمولی چشم ریز.موهام مشکی و به قدری کم پشت بود که پوست سرم معلوم بود.چاق و خپل ......

خواهرم و برادرم خیلی خوشگل بودن .بخاطر این مسئله یه بار از مادرم پرسیدم نکنه بچه ی شما نیستم؟

اول خندید و گفت تو به خالت رفتی.

عکسشو نشونم داد گفت وقتی 11 ساله بوده مرده.

الان که به فکر های بچگیم فکر میکنم به خودم میخندم

همیشه دوستام قیافمو مسخره میکردن و میگفتن تا عمر داری کسی نمیاد تورو بگیره

منم هر چقدر سعی میکردم به هم کلاسیهام نزدیک شم فقط ناکام میشدم

وضع پولیمون بد نبود. خوب بود

تا وقتی من 15 سالم بود و الهه 18 ساله با فرشاد که پسرعمه مون23 سالمون بود ازدواج کرد.بهش حسودیم میشد چون فرشاد هم خیلی خوشتیپ و خوب بود.

همیشه تو این حسرت بودم که یکی ازم تعریف کنه و بهم اعتماد به نفس بده.

یه کم منو بفهمه و بدونه فقط آدمای جذاب انسان نیستن

بلکه آدمی مثل من ممکنه قیافه نداشته باشه

ولی قلب که داره غرور که داره

غروری که همه زیر پاهاشون بخاطر ظاهر بدم  له ش کرده بودن

یعنی میتونم بگم تو دوران تحصیل یکی نبود منو بفهمه و آدم حسابم کنه

ولی وقتی 16 سالم شد دیپلممو گرفتم  زندگیم تغییر کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 12:33  توسط رها  | 

هستی6

بعد شام یه دختر دیگه ی عمه زهره م که تو 17سال بود اومد

اسمش هلیا بود

طرف سامیار رفت و گفت آقای خوشگل و خوشتیپ شغلتون چیه؟

بهم بر خورد و گفتم همسرم اسم داره وفوق دکتراشو تو مهندسی عموان گرفته

سامیار گفت هلیا خانوم شما خجالت نمیکشین

هلیا به من گفت چرا همسر خوشتیپتون اینقدر خشنه خیلی عاشقش شدم

زدم در گوش هلیا .

کل فامیل از برخورد هلیا تعجب کردن.

هلیا و کیمیا که اون موقع فرانسه بود 2 تا دختر خراب تو فامیلمون بودن

 اون شبم گذشت فرداش تصمیم گرفتیم چند ماه ایران بمونیم

خواستیم خونه اجاره کنیم اما مامانم هیچ رقمه اجازه نداد

چون وضع مامانم وبابام از نظر مالی خوب شده بود

خونمون دقیقا4 خواب داشت گفت یکیشو مال شما

یه روز گذاشتم با دوستای صمیمیم رفتم بیرون .

ملیکا دوست صمیمیم و فرناز و لیلاو....

من7 تا دوست صمیمی داشتم که الانم که الانه باهاشون در ارتباطم

همشون باور نمیکردن من باغیر امیر مزدوج شدم

دو هفته بعد سپیده و میثم و کیوان و کیمیا و هنگامه برگشتند سپیده خیلی عوض شده بود

خونگرم و مهربون دخترش 4 ماهه بود باران خیلی ناز بود

هنگامه که دکتراشو گرفته بود با دوست پسر 29 سالش بهزاد نامزد کرد.

کیوانم وقتی منو کنار سامیار میدید چشاش خون میشد اواسط آذر 1370 دوقلوهای الناز دنیا اومدن

آوا و آوش آوا عین الناز بود ولی آوش خیلی قشنگتر بود

صورتش عین ماه بود هنگامم عروسی کرد.

اول اسفندماه درست یه روز بعد عروسی هنگامه حالم خیلی بعد شد.

یه ماه از این حالتام میگذشت مادرم گفت شاید حامله باشی.

قلبم میریخت متنفر بودم از سامیار بچه داشته باشم

همون روز آزمایش دادم و جواب+ بود سه ماهه باردار بودم.

قرار شد 1ماه بعد تولد بچه بریم امریکا یعنی شهریور.

سامیار به خونوادش گفت برن خونمون و اتاق بچه رو اماده کنن تانا زن کاوه هم اوایل خرداد حامله شد

مرداد رسید و دخترم دنیا اومد. اسمشو گذاشتیم نفس شبیه سامیار بود

چشمای درشت ابی بینی و لب خوش فرم موهاش طلایی و فرفری که اینو به مادر من رفته بود

پوستشم مث مامانم سفید بود تولدش دقیقا یک مرداد1371 بود هر کی میدیدش عاشقش میشد

اون موقع تازه وارد 21 سالگی میشدم سوم شهریور برگشتیم آمریکا.

سارینا خواهر سامیار عاشق نفس بود

اما سیامک برادر سامیار که 4 سال از سامیار بزرگتر بود

و زنش مهدیه که همسن خودم بود دوتاشون توانایی بچه داری نداشتن و نازا بودن با من و نفس . لج بودن

نفس شده بود زندگیم اما بازم ارزوی داشتن امیر رو داشتم

اول آبان 1371 بود نزدیک سالگرد ازدواجمون و هستی 4 ماههه بود.

سامیار سرکار بود بردم هستی و بیرون که کمی هوا بخوره اومدمخونه دیدم تو کوچمون شلوغه .

رفتم ببینم چه خبره دیدم سامیار غرق خون رو تخت آمبولانسه.

گفتم چی شده پرستاره به انگلیسی گفت شما همسرشونین گفتم آره

گفتـ تسلیت میگم همون جا افتادم من عاشقش نبودم به هر حال پدر نفس بود

با تموم وجودش عاشقم بود.

نفهمیدم چی شد تا وقتی بیدار شدم خودمو رو تخت بیمارستان دیدم.

سارینا بالا سرم بود هق هق گریه میکرد نفس تو بغلش بود.

گفتم راسته سامیار رفته؟ گریه میکرد صدای مادر و پدر سامیار میومد.

سارینا نفس رو داد تو بغلم با گریه میگفت هستی نمیدونی دادشم چه جوری عاشقت بود برات میمرد

میخواست تموم دنیارو به پات بریزه ..تازه وارد 30 سال شده بود...

اشک میریختم با اینکه دوسش نداشتم...

فکر میکردم نفس چه جوری بی پدر بزرگ میشه.

از چهلم سامیار گذشت یه روز مهدیه و سیامک اومدن خونمون.

به قصد سر زدن. دم آخر مهدیه گفت فردا مهلا خواهرم میاد خونمون

میدونی که یه دختر شش ماهه داره. بذار امشب ببرمش خونمون فردا یه کم سرگرم شه گناه داره طفلی.

منم یه هو خر شدم نفس رو دادم یه ساعت میگذشت داشتم تلویزیون میدیدم که تلفن زنگ خورد

برداشتم مهدیه بود.

گفت خانوم حمق ما الان فرو دگاه...هستیم میخوایم 3تایی بریم دوردست

فرصت ندادم حرفشو تموم کنه با همون سرو وضع دربست رفتم فرودگاه.

خدا میدونه اون لحظه فقط نفسو میخواستم نه هیچ چیز .

به موقع رسیدم دم دم رفتنشون تو فرودگاه.

نفسو کشیدم و اومدم بیرون میدویدم تا یه هو ماشین زد بهمون و دیگه نفمیدم چی شد

تا به هوش اومدم رو تخت بیمارستان به دکتره گفتم نفسم دخترم کجاس

دکتره ایرانی بود گفتش شما الان حالتون خوب نیس بعدا دخترتونو میاریم

گفتم کی منو اورده همونی که به منو دخترم زده؟

گفت نه میخواین بینینشون گفتم اره چشام تار میدید حالم بد بود دستم شکسته بود .

یه مرد قد بلند اومد تو هیکلش اشنا بود صورتشو نمیشد ببینم تا اومد تو صدای دادش هوا رفت ....

.هستی خودتی؟....

وای صداش چه اشنا بود ....صدای امیر بود....باورم نمیشد چشام خوب شد گفتم امیر ...؟

گفت بخدا وقتی اووردمت صورتت پر خون بود نشناختمت.

احساس کردم دارم خواب میبینم زبونم بند اومد گفتم تو......گفت اره منم....اما گفتم همسرتون خوبن>؟

نزدیکم شد گفت کدوم همسر...من ازدواج نکردم...انوشیا تا وارد آلمان شدیم منو ول کرد و رفت.

منم 2 ماه اونجا موندم و اومدم امریکا همین جا...دخترت بود؟

گفتم آره کجاس ؟

گفت شوهرت کیه؟ ببین من از وقتی انوشیا ولم کرد فهمیدم عاشقتم ولی حیف دیره

گفتم دخترم کو......اشکش ریخت و گفت متاسفم والی...ا

ز هوش رفتم به هوش اومدم دادشتم میمرده خیلی سخته دخترت از دست بدی

اون اشغالی که بهمون زده بود در رفته بود دو هفته عینهو مجسمه ها بودم....

امیر منو برد خونش ....

کمی از بودن امیر اروم میشدم 1 ماه بعد با هم تو امریکا عقد کردیم

اما افسردگی گرفتم بخاطر نفس بهم قول یه زندگی رویایی داد

برگشتیم ایران همه تعجب کردن ار مرگ سامیار و نفس هم از تجرد امیر.

با هم تو 13اردیبهشت1372 عروسی. خیلی خوشبخت شدم

اما یه دختر میحواستم تا دوباره شاداب بشم تو تیر ماه 1373 دختر اولم نفس متولد شد

خیلی خوشگل بود خیلی.

پسر اولم نفرت متولد شهریور 1378 دختر آخرم نفیسه هم تو اول بهمن 1380 دنیا اومد

و نیما آخرین فرزندمون یازدهم مرداد 84

الان خیلی خوشبختم...آوش و نفس رو واسه هم نشون کردیم.

هومن بردارم الان سی سالشه همسرش شیلا 24 سالس.

یه دوقلو 3ساله دارن یاسمن و یاسین

خلاصه خیلی خوشبختم با اینکه 40 سالمه احساس یه 20 ساله رو دارم ......

نظرتون راجع زندگیم چی بود؟




http://hasti1351-4.blogfa.com/

این ادرس وب هستی جانه 

داستانش تموم شد

اگه کسی سوال در مورد داستانش یا زندگی داره از خودش بپرسه

چون واقعا من هیچی از زندگیش نمیتونم که بخوام جوابتونو بدم

از امشب داستان جدیدمو میذارم

تو این ادرس

rahaesf6.blogfa.com

ارام جان هم از فردا داستان جدیدشو همین جا میذاره

از همتون ممنونم که تنهامون نمیذارین

دوستتون دارم رها

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 18:53  توسط رها  | 

هستی5

همون موقع دویاره یاد امیر افتادم دوباره دلتنگش شدم اما تو فکرم این میگذشت  که اون الان دیگه با انوشیا ازدواج کرده منم اگه تا ابد من صبر کنم امیر نمیاد
خودم نفهمیدم چه جوری زن سامیار بشم
روز بعد ساعت 9 صبح سامیار بیدارم کرد وگفت بدو هستی 5ساعت دیگه راه می افتیم
پرسیدم کجا؟
گفت ماه عسل که نه اول میخوام ببرمت ایران بعد میریم انتالیا
شاخ در آوردم
پرسیدم من که لوازممو ......نذاشت ادامه بدم
گفت من کاراتو کردم بدو منم دلم واسه زادگاهم تنگ شده (2تامون ایران دنیا اومده بودیم سامیار از17 سالگی اومده بود آمریکا قبلش ایران بود
ساعت سه بعد از ظهر هواپیما بلند شد
تو هواپیما بهش گفتم آخه سامیار مامان بابام فقط میدونن دیروز عروسیمون بوده نمیدونن میریم اونجا
گفت سورپرایزشون میکنیم.
یه ساعت گذشت یه هو سامیار گفت هنوز عاشق امیری؟
کوپ کردم اون اصلا امیرو نمیشناخت
یعنی من اینجوری فکر میکردم
گفتم سامیار دیوونه شدی امیر کیه؟
گفت آقای امیر پارسا پسر دخترعموت 2سال ازم کوچیکتره
گفتم از کجا این اراجیفو میگی؟
گفت دفتر خاطراتت
گفتم تو غلط کردی تو دفتر خاطراتمو خوندی
گفت عزیزم الان دیگه شوهرتم مهم نیس من مطمئنم قضیه امیر یه بچگی بوده
گفتم تو هم از این بچگیها کردی؟
گفت خودت میدونی که نه
فهمد رفته المان
دیگه اونم میدونست  
ولی باورش شد که عاشق امیر نیستم
ولی خودم نمیدونم چرا زنش شدم با وجود اون قیافه خوبش و قد بلند و هیکل مناسبش بازم ازش حالم بهم میخورد. بعضی لحظه ها آرزوی مرگشو میکردم
رسیدیم ایران به مامانم زنگ زدم
عاطفه مامانم گفت بله گفتم سلام مامان منم هستی
گفت سلام مامان قربونت بره چطوری عروس خانوم
گفتم مرسی ما الان ایرانیم
باورش نشد
ولی گفتم شب میایم اونجا و کم کم باورش شد
وقتی رسیدیم ایران ساعت10 صبح بود
ساعت7 شب رفتیم خونه مامانم دیدم همه ی فامیلو دعوت کرده خونمون
هومن داداشم تازه وارد 11سالگی شده بود
کل فامیل از طرز نگاهشون معلوم بود خیلی خیلی از رفتار و تیپ و قیافه سامیار خوششون اومده
همه باهام خوب و گرم بودن
بخصوص تانیا زن کاوه پسرعموم
که یه پسر 3 ماه بانمک داشت اسمش پرهام بود
خودش تو 22 سال بود و کاوه تو 28
بهم گفت سامیار خیلی خوب و اقاست قدرشو میدونی؟
گفتم نکنه من لایقش نیستم؟
گفت نه عزیزم میگم قدرشو بدون همچین مردایی کمه
  گفتم تو چی از پسرعموی ما راضی هستی ؟
گفت آره الان خیلی راضیم اما اولش مثل تو بودم عاشق کس دیگه
اما امیر وقتی پاشو از ایران گذاشته بیرون فقط 2 یا 3 بار زنگ زده تازه نگفته کی عقد کرده یا کجا اصلا راجع عروسیش حرفی نرده فقط گفته حالم خوبه زنده ام همین
کنجکاو شدمو پرسیدم قبل کاوه کی رو میخواستی
تانیا گفت اسمش سجاد بود همسایمون الان باید تو 29 سال باشه از وقتی وارد
هیفده سالگی شدم میشناختمش 2سال قبل ازدواجم با کاوه
از نگاهای اول عاشقش شدم .همون تو17سالگیم کاوه که پسر دوست مامانم بود اومد خواستگاریم
رفتم بهش گفتم دوسش دارم
جواب کاوه رو نمیدادم مامانم میگفت درست تموم شد جوابشونو میدم
باهاش دوست شدم خیلی پوادار  بودن ولی قصدمن پول نبود
تا 8 ماه قبل ازدواجم تو خیابون با یه دختر 12 ساله  بیریخت دیدمش
گفت به من دیگه نمیخوامت گفتم چرا گفت ازت خسته شدم
بیشتر از 2ماه کارم گریه بود تا دیگه کم کم بیخیالش شدم و مهر کاوه به دلم نشست الان که فکر میکنم میبینم چه قدر بی منطق احساسمو 2 سال واسه چه
آدمی به باد دادم
گفتم حالا دیگه دوسش نداری
گفت از وقتی زن کاوه شدم حالم ازش بهم میخوره و عاشق کاوه ام
گفت راستی میدونی دختر عموت سپیده کجاس؟
گفتم نه اینجا که ندیدمش
گفت  1 سال پیش با شوهرش میثم رفتن فرانسه .تازه یه دخترم داره
2 هفته از پرهام بزرگتره اسمشو گذاشتن باران
پرسیدم میاد ایران
گفت 2 هفته دیگه با کیوان وکیمیا میان ایران برای همیشه
گفتم وا؟ خواهر شوهر و برادر شوهر تو اونجا چکار میکنن؟
گفت کیمیا که رفته خوشگذرونی تازه دیپلمشو گرفته ولی قصد نداره بره دانشگاه خیلی اوضاش بد شده
کیوان هم که بعد رفتنت فهمیدیم عاشقت بوده نمیتونسته ایران بمونه
باورم نمیشد
کیوان برادر کاوه و کیمیا بود 1هفته از امیر کوچکتر بود فقط
خیلی خوشگل  خوش تیپ و قد بلند و خوش هیکل بود
غزاله ادامه داد هنگامه هم با اونا رفته با اونام بر میگرده
......
هنگامه دختر عمه زهره م بود که تو 22 سالگی بود و فوق لیسانسشو گرفته بود
عمو زهیرم که بزرگترین عموم بو دستش از کار افتاده بود.الان که حدودا12 سال از مرگش میگذره وی باز خیلی دوستش داشتم
الناز که اون موقع تو29سال بود حامله بود
اومد گفت ببین این اقا سامیار چه تعریفی ازت میکنه دختر!
خندیدم گفتم بچت دختره یا پسر؟
گفت دوقلو همون که میخواستم
گفت پرستو (دختر عمو طاهر )حاملس 7 ماه تا تو رفتی خارج این پسره رو که بغلشه رو تور کرد.
گفتم اسمش چیه گفت سهیل 5 سال اختلاف دارن 25 سالشه
اما خواهرش پریا با اینکه بزرگتره تازه یه ماه پیش نامزد کرد
 
 
 
یه قسمت دیگه از داستان هستی مونده
بعد ارام جان یه داستان جدید میذاره منم تو اون وبم یه داستان دیگه رو شروع میکنم
از همتون ممنونم که تحملمون میکنین
دوستتون دارم رها
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 23:28  توسط رها  | 

هستی4

 
داشتم میمردم
 
تو مرداد همون سال برای اولین بار آنوشیا رو تو یه مهمونی دیدم
 
پوست گندمی موهاش مشکی مشکی قیافش معمولی بود از نازنین و منو الهامو سپیده یه ریزه بهتر بود
 
آنوشیا تازه وارد 19سالگی شده بود وامیر تازه وارد25سالگی یعنی باهم 6سال اختلاف داشتند
 
آنوشیا1سال ازم بزرگتر بود ولی خیلی خودشو میگرفت
 
وارد پیش دانشگاهی شدم
 
نمره هام خوب بود
اردیبهشت رسیدو............من تو فرودگاه کلی گریه کردم
 
چون قرار بود امیر  واسه همیشه بره بخدا خیلی درد بدی بود
 
بعد رفتنش هلاک شدم
 
تو همون اردیبهشت یه امتحان دادم و واسه یکی از دانشگاه های  آمریکا قبول شدم
 
پدر مادرم واسه عوض شدن روحیم و شاید اونجا ازدواج کنم توتیر ماه وقتی تازه18سالم تموم شد
 
 و وارد19 سالگی شدم به تنهایی
 
رفتم امریکا کالیفرنیا
 
دلتنگ امیر بودم همیشه
 
موفقیت های درسیم خیلی بالا بود
 
سال بعد  رفتم تو 20سال . سال1370بود
 
تو مرداد یه پسر خوشگل و خوش تیپ و با سواد و پولدار که فوق دکترا مهندسی عمران داشت
(منم عمران میخوندم
اسمش سامیار بود فامیلیش نصیرنیا
 
 استادمون بود و تو 29 سالگی بود متولد1342
 
عاشقم شد اونم بد جور 
 
هزارتا دختر خوشگل دنبالش بودن ولی تا اونجایی که میدونم تا قبل من با یکی هم دوست نبوده
 
تعجب کردم چه جور همچین پسری عاشق من شده
 
من خدایی خیلی زشت و بدهیکل بودم
 
یه هو به سرم زد باهاش ازدواج کننم
 
خیلی التماسم میکرد
 
میخواستم از غم  امیر دربیام چون میدونستم رفته دنبال زندگی خودش
 
مامان وبابام فهمیدن خوشحال شدن
 
قرار بود همین تو کالیفرنیا جشن بگیریم
 
من دوست داشتم پیش مامان اینام باشم ولی چون کل خونواده و فامیل سامیار اونجا بودن
 
  دلم برای اوون عاشق بدبخت سوخت گفتتم بذار دلش خوش باشه ولی اصلا دوسش نداشتم
 
تو24 آبان1370جشن عروسیم برگزار شد
 
تو آرایشگاه تو فکر 8سالگیم بودم اینکه اولین بار احسس عاشق شدن کردم هنوز هم برای امیر  میمردم
 
سامیار با اون پوست برنزه چشمهای درشت وآبی موی خرمایی
 
 راحت بگم بهترین قیافه میتونست داماد رویاهای هر دختری باشه
 
منم با چشمهای ریز قهوه ای روشن بینی استخوانی  و لب باریک احساس حقیری میکردم
 
تو ماشین میگفت قبل تو عاشق نشدم
 
راستم میگفت چون من یه بار یواشکی دفتر خاطراتشو خونده بودم و نوشته بود عاشق نیستم
 
ولی میدونستم ده ها دختر برای سامیار میمیرن
 
عروسیم عالی بود میون فامیلها دقیقا 5 دختر از17 تا22 ساله بهم بد نگاه میکردن از سامیاردلیل روو پرسیدم
 
گف ایناا عاشقم بودن و هستن بهت حسودی می کنن برای همین دلم لرزید
 
 اخه حالشونو میفهمیدم خودمم عاشق امیر بودم و قشنگ میفهمیدم چه حسی دارن اون موقع
 
 
 
 
.
..
.
 
دوستای گلم این داستان و من ننوشتم و یه داستان کوتاهه
 
 که هستی جان نوشته و خودشم میگه که واقعیه
از فردا شایدم امشب داستان جدیدم و میذارم
 
باز خبر میدم اگه داستان جدیدمو شروع کردم
 
ممنونم
دوستتون دارم
رها
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 0:5  توسط رها  | 

هستی3

برخلاف حرف امیر عروسیشون ابان  ماه بود


به خدا اون زمانا داشتم میمردم


داشتم خرد میشدم 

 
اما هیچ کس نبود که بفهمه هیچکس


دوم دبیرستان بودم روز هیجدهم آبان بود


روز عروسی کسی که از 8سالگی دلمو داده بودم دستش تا عصر اونقدر گریه کرده بودم که اشکم خشک شده بود


اون موقع من یه دختر16ساله بودم و امیر که اون روز روز عروسیشبود23ساله بود


 وقتی رسیدیم  بعد5دقیقه تو جمع فامیل هق هق زدم زیر گریه بخدا دست خودم نبود


همه هی میپرسیددن چرا گریه میکنی؟ مامان و بابام هاج و واج مونده بودن چه ام شده؟


یه هو داد زدم من 8ساله که عاشق امیرم .....آره عاشقشم نباید گریه کنم؟


همه سکوت کردند امیر و نازنین هم حرفامو میشنیدن


بلند تر داد زدم امیر تا پارسال بارها میگفت عاشقمه اگه عشقش واسه من دروغ بوده

نازنین خانوم از کجا معلوم عشقش واسه تو دروغ نباشه؟


 میدونی منو امیر ازوقتی وارد 13سالگی شدم با هم بودیم برای هم جون مون هم فدا میکردیم


نازنین دروغهامو باور کرد و تورشو ازسرش درآوورد اول یکی درگوش امیر خوابوند بعد سرش داد زد :

 امیر خیلی پستی خیلی.تو گفتی موبه موی زندگیتو گفتی برام...سپیده و الهامو گفتی ولی این یکی رو نه.

دیگه فکر دیدن منم نکن.


نازنین رفت و با یه ماشین غیب شد   هر کی رفت دنبالش نبود


همه بهم یه جوری نگاه میکردند یه نگاهایی تنفر آمیز بعضیاش ترحم آمیز


همه نگران بودن امیر گریه می کرد الناز خواهرش دلداریش میداد پیداش میکنم نازنینو


مامان بابام خیلی مظلوم بودن زبونشون بند اومده بود


دخترعموم حوریه که مادر امیر بود اول با طاها پدر امیر یعنی شوهرش حرف زد و اومد پیشم منو یه گوشه برد


ترسیده بودم خیلی


حوریه عصبانی بود اما خیلی با آرامش بهم گفت چرا عروسی رو خراب کردی هستی جان؟


گریه کردم


بغلم  کرد


گفت امیر عاشق نازنینه ما با همه چیزمون با اینکه  نازنین اینا وضعشون بده کلی منت کشیدیم بیاد عروسمون بشه

ولی هنوز به عقد نکشیده بهم خورد حالا واقعا تو 3سال با امیر دوست بودی و عاشقت بود؟


گفتم نه


لحنش تند شد


گفت یعنی بی خودی دروغ گفتی که عروسی تک پسرمو بریزی بهم


ببین من همسن تو بودم الناز رو داشتم باید خجالت بکشی با این سن و حرکاتت


بعد رفت


راست میگفت وقتی حوریه تازه وارد13سالگی شده بود یعنی دوم راهنمایی شوهرش دادن

و وقتی تازه وارد15سالگی شد الناز دنیا اومد.

الانم حوریه تازه تو 39سالگی بود.البته بگم بعد ازدواج شبانه درس میخوند و لیسانس گرفت

بخاطر تحصیلات بالای شوهرش که کم نیاره چون شوهرش فوق دکترا داشت


تو راه برگشت مامان بابام هیچی نگفتن فقط هومن داداشم هی میپرسید آجی چرا اونجا گریه میکردی؟

 اون زمانا تازه تو7سال بود 


نزدیک یه هفته گذشت و پدرو مادرم انگاری یه جورایی درکم میکردن بافامیل حل  کردن مشکلو


بعد گذشت2ماه از عروسی بهم خورده ی امیر/یه بار دیدم امیر داره به خونمون زنگ میزنه تنها بودم برداشتم


البته اولش روی برداشتن رو نداشتم اما بعدش دلمو زدم و برداشتم


امیر گریه میکرد گفت میدونستم خودت برمیداری..راحت شدی؟

 نازنین رفته سوئد و اونجا با یه پسر 30 ساله هنرپیشه ازدواج کرده اگه تونبودی شوهر الان من بودم نه اون پسره


گفتم اگه دوستت داشت ولت نمیکرد


گفت آخه دروغ تو تموم حرفامونو از یادش برد ببین تو عذاب منی اگه نبودی الان من خوشبخت ترین مرد جهان بودم .


قطع کرد تلفنو


خوشحال بودم صدای تنها امید زندگیمو شنیده بودم


زمستون شد .3ماه بعد اون عروسی که میشد دی ماه عروسی پسر عموم بود


اسم پسرعموم کاوه بود و اسم باباش یعنی عموم قاسم.

کاوه24سالش بود یه سال از امیر بزرگتر. عروس تانیا بود وتو 18 سال بود.


توعروسی امیر یه جوری نگام میکرد انگار دشمن خونی بودیم


عید شد.تومهمونی زن عموهاشمم پرسید :آقا امیر نمیخواد داماد شه؟


تو دلم گفتم الان همه منو نگاه می کننولی فقط حوریه گفت واسه الناز خواستگارخوبی اومده وقتی دخترم عروس  شد

بعدش هر چی خدا بخواد
 
اون لحظه آرزوم این بود که من عروسشون بشم
 
اوایل تیر عروسی الناز بود
 
تو عروسی امیر گفت هستی بیا کارت دارم
 
منم رفتم.رفتیم یه گوشه
گفت هستی برام عین خواهرم عزیزی من به عنوان خواهرم دوستت دارم
 
 و الان میخوام بهت بگم میتونیم مثل تو تا خواهر بردار باهم مهربون باشیم
 
گفتم اما من عاشقتم ازوقتی8سالم بودو تو 15ساله بودی امیر بخدا من دوستت دارم
 
امیر یه دقیقه سکوت کرد و گفت من با یه دختر آلمانی آشنا شدم اسمش آنوشیا هستش دارم باهاش نامزد میکنم
 
 قراره برای همیشه بریم آلمان
اونجا عقد میکنیم
 
قلبم ریخت باورم نمیشد زبونم بند اومد گفتم ک....کی ....می..میرین
گفت اردیبهشت سال بعد
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 1:2  توسط رها  | 

هستی2

از اون به بعد امیر تو جمع فامیل بهم سلام هم نمیکرد


ای خدا.....3 سال گذشت و وارد 15 سالگی شدم

 و 2 .3 ماه بعدش وارد اول دبیرستان


تو زمستون اون سال که سال1367 بود یه مهمونی شد

 و حوریه مادر امیر اعلام کرد که واسه امیر رفتند خواستگاری و میخوان نامزد کنن


همه میخواستن بدونن عروس کیه حوریه گفت یکی از فامیل


بعد امیر اعلام کر اون عروس سپیده هست دختر عموی خودم که توضیحاتش رو اول داستانم دادم


دنیا روی سرم خراب شد


سپیده اون موقع سوم دبیرستان بود


قرار بود سال بعد عقدشون کنن


از اون روزای غمم گذشت که یکبار سپیده زنگ زد به من


نذاشت هیچی بگم فقط گفت


سلام هستی نمیخوام هیچی بگی فقط یرو و به امیر بگو دوستش نداری

 اون نامزدی ما رو به خاطر توئه احمق بهم زده

ببین امیر عاشق منه و داره دروغ میگه که توو میخواد 

 اگه اینکارو نکنه مجبورم یه جور دیگه با هات برخورد کنم


به تهدیدش توجهی نکردم


یه امیر زنگ زدم


گفتم سلام ممنون از کاری که کردی


گفت من که کاری نکردم


گفتم قضیه نامزدی تو و سپیده


گفت آها آره من عاشقت شدم  میخوام بیا م خواستگاریت


باورم نمیشد یه هو فریاد زدم جدی میگی امیر؟


گفت آخه دختر بیریخت دختر قحطه من بیام تورو بگیرم من نه تو رو میخوام نه الهامو نه سپیده رو


سپیده رو همینجوری  1 ماه باهاش نامزد کردم سرش گرم شه

من عاشق یه دخترم که 3سال ازت بزگتره تو 18 ساله و پیش دانشگاهی تازه تیر سال اینده عروسی میکنیم


گوشی رو قطع کرد و من  داشتم میممردم


کمتر از 2 ماه بعد عید شد و خونه مادر بزرگ الناز

که خواهر امیر بود 24ساله و 2سال از امیر بزرگ تر بود متولد1342اومد و بهم گفت


عزیزم میونم خیلی برادرم رو دوست داری اما منم یه مدت پسرخالمو همین فرزان که میشناسیش .

ازش خوشم می اومد ولی چون9سال ازم بزرگتر بومیگفت فاصله سنیمون زیاده

ولی میبینی که صنم زنش ازش10 سال کوچیکتره


توهم زیاد سخت نگیر تو هنوز کوچیکی


منم چیزی نگفتم


اون روز همه قضیه ی بهم زدن سپیده و امیر رو فهمیدن


بعد 1 ماه واسه سپیده خواسگار اومد اسمش میثم بود 26 ساله بود عقد کردند و عروسی


اوایل تیر نامزدی نازنین و امیر بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 0:22  توسط رها  | 

هستی1


ممکنه خیلی ها بگن اینقدر معجزه تو زندگی یه نفر نیس اما باور کن زندگی خودمه
 
اسمم هستی زندی فر

من 14تیر1351تو تهران دنیا اومدم
خونوادم وضعشون بد نبود معمولی بود
 
اسم مادرم عاطفه متولد1332 و پدرم صادق بود1325

من ازوقتی پا تو 8 سالگی گذاشتم عاشق پسردخترعموم شدم

اسمش امیر بود فامیلیش پارسا متولد1344

 باباش یعنی شوهردخترعموم یه دکتر مغز و اعصاب فوق العاده بود

پولدار و میلیاردر اصلا خونه نداشتن که کاخ داشتن

حدودا 600 متر که نه بیشتر دوبلکسم بود

ما 7 سال تفاوت سنی داشتیم

خیلی خوشگل و خوش اندام بود برخلاف من که زشت و چاق و قدکوتاه بودم

خیلی از دخترا آرزوی داشتنشو داشتن برای مثال سپیده دختر اون عمو هاشمم

من6تا عمو داشتم6تاعمه

اسم بابابزرگ امیر که عموم میشد کاظم  بود

ویدونه خاله که یه دختر داشت که2سال ازم کوچکتره

سپیده ازمن 2سال بزرگتربود متولد1349

سپیده هم قیافش متوسط بود یه کوچولو بهتر از من

تو فامیلمون پسر زیاد بود ولی هی کس امیر نمیشد

وارد 9 سالگی شدم برادرم هومن به دنیا اومد

سه سال که گذشت تصمیم گرفتم راز دلمو به امیر بگم

باهزار و یک ترفند باهاش قرار گذاشتم

تو پارک حرفای دلمو بهش زدم

وقتی حرفام به پایان رسید هرهر خندید

جواب داد

من ازت متنفرم هستی خانوم
و به عنوان دوست دخترم عاشق یکی هستم که 2سال ازت بزرگتره داخل 14 ساله

گفتم داری دروغ میگی

گفت الان میفهمی فقط چند دقیقه صبر کن

بعد چند دقیقه یه دختر ایکپیری  چاق و کوتوله اومد و گفت

من الهامم   همونیکه امیر بهت گفت

دیگه تاب دیدنشونو نداشتم

دویدم به سمت خونمون

کسی خونمون نبود واسه همین کلی نشستم گریه کردم و به بدبختیام فکر کردم

از اون به بعد امیر تو جمع فامیل بهم سلام هم نمیکر
د

 

 

این داستان یکی از خواننده هاست

فعلا با همین شروع میکنیم

شاید از چند روز دیگه خودم یه داستان و شروع کنم بذارم

ممنون

دوستتون دارم رها


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 23:31  توسط رها  | 

فرهاد قسمت 15 و آخر

 

من وسیله ای برای محبت کردن به جنس مخالفم و رنج دیدن از جانب اونا نیستم.

وقتشه یه نفس بکشم.

یه عمر کار کردم.

رویاهای دوران نوجوونیم یادم اومد.

میخواستم خونه و ماشین داشته باشم.

خوب بخورم و خوب خرج کنم.

این همه سال درگیر تنش های زیادی شده بودم.

فرصت فکر کردن به رویاهام رو نداشتم.

یه نگاهی به تقویم زندگیم انداختم.

سی و هشت سال از روز به دنیا اومدنم گذشته...

دوازده سال از اولین روزی که راشین رو دیدم گذشته...

من با خودم چه کردم؟

این همه سال فقط رنج کشیدم.

خرد شدم...

تصمیم گرفتم دیگه برای خودم زندگی کنم.

به خودم و روحم احترام بذارم.

راشین و همه ی خاطراتش رو دور ریختم.

خیلی سخت بود.

فراموش کردن یه عشق یک ماهه هم سخته چه برسه به یه رابطه پرفراز و نشیب دوازده ساله...

چندماه پیش یه مقدار از پس انداز چندساله ام رو ازبانک گرفتم.

گذاشته بودم که خرج عروسی و خونه زندگ کنم.

عروسی؟

منو عروسی؟

خونه خریدم.

پرایدی که این همه سال زیر پام بود و اصلا بهش توجه نمی کردم عوض کردم و یه ماشین مدل بالا خریدم.

فوق دیپلم گرفتم.

این دفعه دیگه لازم نبود آرام اصرار کنه.

خودم خواستم برای کارشناسی هم شرکت کنم.

قبول شدم...

این روزها دارم درس می خونم.

همه چی آرومه...

زندگی میگذره.

بدون عشق.

نمیگم خیلی وضع خوبی دارم.

میرم بیرون مردهای همسن و سالم رو میبینم.

یا با همسرشون هستن یا با بچه هاشون...

من؟

نه زنی نه بچه ای...

 پیش مادرم هستم.خونه ی خودم رو اجاره دادم.

یه وقتایی همکارها میگن خوش به حالت کاش ما عقل تورو داشتیم و زن نمی گرفتیم....

اه اه از این حرفای بعضی از هم جنس های خودم بدم میاد

نمیدونن مجرد بودن من به خاطر بی عقلی های منه، نه به خاطر عاقل بودنم.

الان آزاد می چرخم.

میرم خونه خواهرهام.

میرم مسافرت های چندروزه.

کار می کنم.

عصای پیری مادرم شدم.

ولی یه چیزایی کمه...

عشق ندارم.

یعنی اکسیژن ندارم.

به دنبالش هم یه سری نیازهام رفع نمیشن.

چندوقتیه آرام بهم دوستشو معرفی کرده.

دختره از آرام خیلی بزرگتره.ولی با هم صمیمی ان.

دختره دکترا گرفته.

خانواده اش هم خوبن.

یکی دو بار سه تایی رفتیم بیرون.

اون منو پسندیده.

با آرام خیلی صمیمیه

هیچ کدومشون خواهر ندارن ولی مثل خواهر همدیگه ان.

به آرام مستقیم نظرش رو گفته.

منم خوشم اومد.

شبیه آرامه.

همه چیزش شبیه آرامه.

آرام رو دوست دارم.

ولی این دلیلی نمشیه  با اون ازدواج کنم.

از طرفی دلم هم نه نمیگه بهم...

یعنی یه جورایی هم داره میگه بله... آقا فرهاد بله...

فقط نگران یه چیز هستم؟ اختلاف  سطح تحصیلاتمون!

و یه چیز دیگه اینکه شروع یه ارتباط دوباره برام سخته.

نگرانم...

طاقت یه شکست دوباره رو ندارم.

تنها بمونم یا قصه عاشقی رو از سر بگیرم؟

***********************************************

پ.ن:

دوستای گلم داستان فرهاد هم به پایان رسید.

خوب یا بد.. به هرحال اگه خوشتون نیومد ببخشید.

من واقعیات رو نوشتم.تاکید می کنم فقط واقعیات...

دلیل اینکه این داستان رو نوشتم این بود که مجرد موندن فرهاد با توجه به اینکه سنش داره میره بالا یه دغدغه  فکری برای ما شده.

داستان فرهاد با یک سوال تمام شد.

سوالی که این روزها تو ذهن فرهاده.

اگه سخنی، مشاوره ای، درد دلی، نظری،نکته ای در ذهن داشتید حتما در قسمت نظرات بنویسید.

فرهاد همه رو می خونه.

قربون همتون برم.

راستی مرسی که دیگه زیاد خاموش نمیمونید.

سبز باشید

آرام*********************************************

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 8:28  توسط آرام  | 

فرهاد14

 

به نظرم آرام و خواهرم راست می گفتن.

راشین یک سال بود کاری از پیش نبرده بود.

فقط وعده داده بود.

حتی با شوهرش راجع به سفر هم حرف نزده بود.

تو اون مدت شوهرش سرگرم کار بود.

فهمیده بودم چرا راشین تشنه ی محبته.

شوهرش اصلا از نظر عاطفی بهش توجه نداشت.

شاید اگه به جای اون همه کار یه کم سعی می کرد دل راشین رو به دست بیاره راشین منو فراموش می کرد.

اون منو فراموش نکرده بود.چون من خالصانه بهش محبت می کردم.

من اعتقادات خاص خودم رو دارم.

دنبال رابطه ی ج.ن.س.ی نبودم.خب منم مثل همه ی مردها غریزه اش رو داشتم ولی خب

عشق برام مقدس تر از این حرفا بود.(تو نظرات دوباره به منو فرهاد فحش ندید.به خدا فرهاد اینجوریه من اغراق نکردم تو نوشتن)

من فقط حرف نمیزنم.

در عمل اینطور بودم.

هیچ وقت ازش رابطه نخواستم.

برای خیلی ها باورکردنی نیست.

جنس مذکر همیشه به هوسرانی معروف بوده.

ولی من اینجوری نبودم و از این بابت وجدانم راحته.

ولی عشق زلالی که من به راشین داشتم دوطرفه نبود.

نمیدونم می فهمی یا نه.

گاهی اوقات عشق هست.پول نیست.

گاهی اوقات هم پول هست ولی عشق نیست.

راشین با من عشق رو داشت و با شوهرش پول رو.

حس کردم احساسم داره لگدمال میشه.

زیر پاهای راشین...

آره... باید باور می کردم.

من با اون موقع ها فرقی نداشتم ولی راشین عوض شده بود.

تو داستان عشق منو راشین،به جرات میگم من وفادار بودم.

اما راشین نه…

نمیدونم شاید اونم برای خودش و کارهاش دلایلی داشت.

آرام بهم می گفت دایی تو اشتباه کردی.

راشین واقعا عاشقت نبود.

تو که توی رابطه قرار داشتی متوجه نمی شدی.

ولی اگه یه نفر از کنار این قضیه رو نگاه کنه واقعیات رو می فهمه.

ببین حالا چه راحت داره زندگی می کنه.

اون موقع هم اگه اظهار عشق و علاقه می کرده به مقتضی سن و سالش و باد توی کله اش بوده.

مگه میشه یه دختر رو واقعا به زور عقد کنن؟ مگه چاقو گذاشته بودن رو گلوش که حتما باید زن فلانی بشه؟

حتی اگه این کارو هم کردن اون اگه واقعا عاشق بود باید ترجیح میداد بمیره ولی به عشقش وفادار باشه.

درست مثل تو که این همه سال وفادار بودی.

حرفهای آرام رو چندروز تو ذهنم سبک سنگین کردم.

عکس العمل راشین تو اون روزها هم جالب بود.

بعد از اینکه خواهرم از راشین خواست دیگه ارتباطش رو با من قطع کنه، اون این کارو کرد.

یادمه یه روزی میگفت نظردیگران مهم نیست.برای من فقط تو مهمی... بودن کنار تو مهمه...

وقتی خواهرم بهش گفت تو یه بار شوهر کردی و حتی اگه طلاق بگیری درست نیست فرهاد با تو ازدواج کنه

اون به راحتی کنار کشید.

فکر می کردم یه ذره ایستادگی می کنه.

رفت و دیگه پیداش نشد.

به خاطر حرف خواهرم از تصمیمی که به قول خودش بر انجامش مصمم بود صرف نظر کرد.

حرفهای آرام و کارهای راشین رو کنار هم گذاشتم و به این نتیجه رسیدم دیگه عذاب و رنج برام کافیه.

***************************

پ.ن: این قسمت رو زود آپ کردم ولی کم نوشتم.

فردا قسمت آخر فرهاد رو میذارم.

سرم درد می کنه.امروز 10ساعت درس خوندم و خیلی هم کم خوابیدم.

برام دعا کنید نتیجه خوبی از این درس خوندن ها و بیخوابی ها بگیرم.

سبزباشید



+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 21:21  توسط آرام  | 

فرهاد13


فرهاد 13

 

نقشه راشین سخت بود ولی ممکن بود.

فقط زنگ زده بود بگه من میخوام ثابت کنم عشقم کمتر از تو نیست.

میخواست بهم نشون بده هنوز منو میخواد و از بودن درکنار شوهرش راضی نیست.

از علی شنیده بود که من هرچی دختر بهم معرفی کردن رد کردم.

می گفت می دونم هنوز دلت با منه.هنوز اون عشق شعله وره.پس سعی نکن منو راضی کنی پیش اون بمونم.

حتی نمیگفت شوهرم .میگفت اون...

با چیزایی که بهم گفت فهمیدم رفته تحقیق کرده و فهمیده اگه به بهونه سفر بره بلژیک

و اونجا با شوهرش دعوا کنه و تقاضای طلاق بده می تونه همه حق و حقوقش رو بگیره.

قوانین بلژیک برای طلاق به نفع شرایط راشین بود.

نمیدونم کی اینا رو بهش گفته بود.

می گفت حقمو که گرفتم برمیگردم با هم یه زندگی رو شروع می کنیم.

گفت الان هیچی نگو فرهاد.

فکرهاتو بکن.میتونی منو قبول کنی؟ من دیگه اون دختر مجرد که با تو بود نیستم.

یه بار ازدواج کردم...

ببین اگه مشکلی نداری با این مسئله بقیه اش رو من درست می کنم.

میخوام جبران کنم.

چون فکر می کنم درست می گی.من می تونستم محکم تر وایسم جلوی بابامو بگم نمیخوام.

ولی شل وا دادم.

یه هفته بعد به راشین اوکی دادم.

خوشحال بودم.

برام فرقی نمی کرد که راشین زن یکی دیگه شده بود.

من تو اون مدت با اینکه مرد بودم و شرایطم فرق داشت با کسی رابطه نداشتم.

سخت بود ولی خوب تحمل می کردم دیگه.

نمی تونستم با هرکسی باشم.

چندبار که رفقا پیشنهاداتی داده بودن قبول نکرده بودم.

من از یه دختر چهارده ساله هم پاک تر بودم

اما اون ب.ا.ک.ر.ه نبود.

برای من مهم نبود.

من اون همه مدت اون عشقی که به راشین داشتم رو تو وجود هیچ کس دیگه پیدا نکردم.

اون حالت بی تفاوتی که به دخترهای دیگه داشتم اینو به من می گفت.

ولی حالا دوباره اون حس رو پیدا کرده بودم.

باز هم به راشین...

رابطه ما پنهانی شد.

اصلا متوجه نبودم که من نمیخواستم رابطه پنهانی داشته باشیم.

با تلفن در ارتباط بودیم.

تازه اس ام اس هم راه افتاده بود.

قبل ازدواج راشین که باهم بودیم سیستم پیام کوتاه راه نیفتاده بود.

این دفعه راحت تر بودیم.

یا اس میداد یا زنگ می زد.

اونم زمانیکه شوهرش  خونه نبود.

بیشتر از این نبود.فقط همون تلفن.

دوبار هم بیرون قرار گذاشتیم.

رابطه عاشقانه ی ما دوباره برقرار شد.

راشین هنوز هم وقتی عزیزم صداش می کردم مثل یه دختر نوجوون ذوق زده میشد.

مونده بودم که شوهرش مگه چه جوریه که راشین انقدر تشنه ی محبته؟

از داشتن رابطه با راشین وجدانم درد نگرفته بود.

دلم خوش بود که داره بهونه جور می کنه که با شوهرش بره بلژیک.

نزدیک یک سال گذشت.همونجوری با هم بودیم.

تا اینکه...

_____________________________

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

 

خواهرم و شوهرش برای خرید ویلا رفتن شمال.

پنجشنبه و جمعه میومد خونمون میموند تا پدر و مادرش برگردن.

چون خواهرم و شوهرش آخرهفته میرفتن شمال دنبال کاراشون و جمعه شب برمیگشتن

و ادامه کارشون رو میذاشتن برای هفته ی بعد دوباره آخر هفته میرفتن.

همون موقع ها آرام میومد خونه ما درس میخوند و نمیرفت شمال.

وجدانم درد نگرفته بود از کاری که کرده بودم ولی  آرام باعث شد وجدانم بیدار بشه و چشمامم باز تر بشه.

یه شب که رفتم خونه.خسته بودم.

مثل همیشه موبایل و وسایلم رو ریختم گوشه اتاق و گرفتم خوابیدم.

مادرم کاری به گوشیم نداشت.یعنی سر در نمیاورد.

ولی حواسم نبود آرام هم اون شب خونمونه.

آرام که دیگه مثل مامانم نبود.از گوشی و کامپیوتر و این چیزا سر درمیاورد.

گرفتم خوابیدم...

صبح مامان رفت برای آرام خامه شکلاتی بخره.

 آرام هم  سر صحبتو باز کرد.

دایی فرهاد چندروز پیش تو سایت دانشگاهتون نام کاربری و رمزتو زدم نمره های دانشگاهتو دیدم.

چیکار می کنی؟ همه اش افتضاح بود.

آرام همیشه برنامه کلاسامو برام می گرفت از سایت و رمزم دستش بود.

گفتم آره درسها سخت شده دیگه.

گفت درس ها سخت شده یا شما فکرتون مشغول شده دوباره؟

خندیدم.

مامان اومد خونه.

صبحانه رو خوردیم.

رفتم سراغ گوشیم.

چندتا اس از طرف راشین اومده بود.

پیام هاش باز شده بود.یعنی یکی خونده بود.

فهمیدم معنی تیکه ای که آرام انداخت چی بوده.

بهش گفتم پاشو بریم نهار بیرون بعدش هم بریم میخوام لباس بخرم، تو انتخاب کن.

اونم انگار دنبال فرصت بود که حرف بزنه قبول کرد.

اینجوری مامانم رو پیچوندیم.

سوار ماشین که شد گفتم تازگیا فضول شدی؟

گفت آره.وقتی دایی آدم انقدر بچه باشه باید هم فضول باشم تا نذارم بدبخت شه.

من بچه ام؟

آره بچه ای دایی. این دختره راشین دوباره تو زندگیت چیکار می کنه؟کم بیچاره ات کرد؟

آرام نمیذاشت من جواب بدم.

پشت سر هم اون روزها رو یاد من میاورد.با اینکه اون موقع آرام بچه بود ولی خوب  فهمیده بود من چی کشیده بودم.

همه رو یادم آورد.

آخرش گفت: دایی بگو چی شده؟ وگرنه مامان و خاله رو میندازم به جونت .بهشون میگم.

عجب گیری افتادم.

آرام خانوم دست بردار نبود.

همه رو گفتم.

زد زیر خنده.

به نظرم حرفام خنده دار نبود.

گفت چندوقته راشین گفته میخواد طلاق بگیره؟

گفتم تقریبا یک سال.

یعنی شما یه ساله پنهانی به هم هستید؟

آره.

دایی چیکار کردی؟

منظورش گناهِ کاری بود که کرده بودم.

گفتم نه.کاری نکردم.فقط همون اس دادن و تلفن بوده.

دایی توروخدا بس کن.

اینایی که راشین به تو گفته به یه بچه بگی میخنده.

یه ساله به هوای طلاق گرفتن با توئه.نفهمیدی که اون طلاق نمیگیره؟

نه میگیره.مطمئنم میگیره. داره کاراشو می کنه.

باز آرام خندید.

گفت دایی اون همه جور امکاناتی داره. داره زندگیشو می کنه.

تورو علاف خودش کرده.

گفتم بسه.آخه دلیلی نداره این کارو بکنه.

گفت ببین دایی.اون عقلش رسیده اگه با تو ازدواج کنه نصف امکانات الانش رو خواهد داشت.

لاس زدناش با توئه و خرج کردنش هم با شوهرش.

با آرام دعوام شد.

بهش گفتم حق نداری اینطوری راجع به راشین حرف بزنی.

گفت چیه واقعیت تلخه؟

ادامه ندادیم.

قهر کرد باهام.

 شماره راشین رو برداشته بود.

داد دست مامانش.

خواهرم زنگ زده بود با راشین حرف زده بود.

بهش گفته بود خودتو از زندگی فرهاد بکش بیرون.

حتی اگه طلاق هم بگیری به درد فرهاد نمیخوری.

راشین همون حرفا رو تکرار کرده بود.به خواهرم هم گفته بود میره بلژیک.

خواهرم گفت داره از سادگیت سو استفاده می کنه.

نمی دونستم چیکار کنم...

___________________________

پ.ن:

بچه ها بعد از من رها میذاره.این  داستان این هفته تمومه.چون تندتند گذاشتم.

نتایج نظرسنجی مقایسه فرهاد و سهیلا هم این هفته براتون به صورت ایمیل می فرستم.البته بعد از پایان داستان

راستی دوستی پرسیده بود فرهاد چه شکلیه؟

عزیزم شبیه همین عکسیه که تو قالب وبمونه.

اصلا به خاطر شباهتش به این عکس این قالب رو انتخاب کردم.

فقط بعضی وقتها ریش پروفسوری میذاره.

الان 38 ساله است ولی چهره ی یه مرد 30 ساله رو داره تقریبا.

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 9:53  توسط آرام  | 

فرهاد12

 

یک هفته بعد خانم شکری تماس گرفت.

برای آخر هفته به منزلشون دعوتم کرد.

مهمانی دوره ای بود که بیشتر برای دیدن دوباره من بود.

رفتم.

اینم از اون ای کاش ها بود.

ای کاش نمی رفتم...

فکرشم نمی کردم راشین تو مهمونی باشه.

به محض ورودم با هم چشم تو چشم شدیم.

چه قدر عوض شده بود.

اون دختر مو مشکی و معصومی که من میشناختم نبود.

موهاش بلوند شده بود.

آرایش کرده  بود.

قیافه زنانه ای پیدا کرده بود.

حالم بد شده بود.

به سختی خودم رو کنترل کردم.

چند سال گذشته بود.

اما من هنوز حس و حال اون روزها رو داشتم.

نمیدونم چرا خانم شکری منو دعوت کرد؟

نیم ساعت اول به احوال پرسی گذشت.

راشین ایستاده بود کنار یکی از خانم ها.

کسی همراهش نبود.

تعجب کردم.

هرکس متاهل بود با همسرش امده بود اما راشین ...

پس شوهرش کجا بود؟

ازم پرسیدند چه کار می کنم؟

گفتم طبقه دوم همون ساختمان مشغول به کارم و در کنار کار درس هم می خونم.

جالب بود که بقیه همکارها همه از اون منطقه به جای دیگه ای منتقل شده بودند و

 خبر نداشتند من چندسالیه دوباره برگشتم سرکار.

از کنار چشمم دیدم که راشین وقتی شنید درس میخونم تکانی خورد.

معلوم بود حواسش به منه.

از شانس خوبم شام زود سرو شد

دوست نداشتم اونجا بمونم.

بعد از شام خیلی زود خداحافظی کردم.

چندنفر از بچه ها شماره ام رو خواستند.

بهانه آوردم که خطم رو فروختم و میخوام خط جدید بگیرم.

شاید داشتم از راشین فرار می کردم.

دلم نمیخواست اتفاقی بیفته و راشین دوباره وارد زندگیم بشه.

آرام تازه کلی زحمت کشیده بود و سرمو به درس گرم کرده بود.

دیده بودم مادرم چقدر آرام رو دعا می کنه واسه این کارش.

به خانوادم که فکر کردم پیش خودم گفتم حتی اگه مجرد هم بمیرم بهتر از اینه که دوباره برگردم با راشین.

چون این بار حتی اگه راشین تنها هم بود این کار درست نبود.

من یه پسر مجرد بودم و اون یه زن !

من عشقم رو فراموش نکردم.

هنوز قلبا راشین رو دوست داشتم.

اما پسر 20 ساله نبودم که به احساسم بیشتر از عقلم بها بدم.

ترجیح دادم از راشین دور باشم.

برای همین اون بهونه رو برای بچه ها آوردم و از اون مهمانی کذایی بیرون اومدم.

هوای بیرون خنک بود.

سرم رو رو به آسمان گرفتم.

ستاره ها عجیب چشمک می زدند.

احساس کردم کار خوبی کردم...

فردای اون روز رفتم اداره.

روزها گذشت.

درس و درس و کار و کار...

یه روز تو اداره گوشیم زنگ خورد.

شماره ناشناس ولی رند بود.

جواب دادم.

یه صدای آشنا از اون طرف خط گفت سلام...

بازم دلم هری ریخت پایین.

راشین! شماره منو از کجا آورده بود.

)__________________________________

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

 

باز هم رستوران کاج!

این بار راشین میخواست باهام حرف بزنه.

اون همه حرف که به خودم میزدم تا فکر راشین رو از سرم بیرون کنم همش فراموشم شد.

یادم رفت که اون شوهر داره.

رفتم سر قرار...

راشین برام گفت که پدرش به زور اونو داده به پسر شریک تجاریش.

حرفاش همون حرفای علی بود.

می گفت شوهرشو دوست نداره.

می گفت هنوز نتونسته منو فراموش کنه.

بهش گفتم چرا قبول کردی زن اون بشی؟ مگه ما به هم قول ندادیم مال هم باشیم؟

گفت دست من نبود.تو پدرمو نمیشناسی...

هرچی بگه باید اجرا بشه.

بهش گفتم  یعنی من لیاقت اینو نداشتم که به خاطرم جلوی بابات وایسی؟

گفت من وایسادم.ولی نشد.فرهاد تو نمی فهمی من چه زجری کشیدم.

گفتم: نه نمی فهمم .یعنی چیزی نیست که بخوام بفهمم.تو خیلی راحت تن به این ازدواج دادی.

من معنی اجباری بودن رو نمی فهمم.

چه جوری نتونستی بگی نمیخوایش؟

تو که دختر مظلوم و بی دست و پایی نبودی!

اینا بهونه است.

شوهرت پولداره...

همه چی برات فراهم کرده و راحت داری زندگی می کنی.

تو میدونستی اگه با من ازدواج کنی به چیزهایی که الان داری نمیرسی.

قید منو زدی و اصلا به دل من فکر نکردی.

 ولی حالا نمی فهمم چرا بعد این همه وقت برگشتی؟

تو دلم به خودم لعنت فرستادم که به عشق زندگیم اون حرفا رو می زدم ولی خوب باید میشنید.

راشین اون روز به من گفت نتونسته فراموشم کنه.

خواست با هم باشیم.

گفت شوهرم بیشتر اوقات خونه نیست.

گفت که درسته اون بهش از نظر مالی میرسه

ولی از نظر عاطفی اصلا نتونسته شوهرش رو دوست داشته باشه.

میخواست مخفیانه با هم باشیم.

قبول نکردم.

من دوسش داشتم.

با همه وجود میخواستم باهاش باشم.

اما نه اونجوری...

اون رابطه رو نمیخواستم.

خودم رو گذاشتم جای شوهر راشین...

 نمی تونستم و نمیخواستم به هم نوع خودم خیانت کنم.

اون روزها که باهم دوست بودیم قسم میخورم رابطه ای نداشتیم.

نه به خاطر اینکه دختر بود.

فقط به این دلیل که میخواستم روابط باشه برای بعد از ازدواج.

حالا راشین مشکل دختر بودن نداشت.

ولی باز هم برای من فرقی نداشت.

اونجوری خودم عذاب وجدان می گرفتم.

گفتم راشین از همون راهی که اومدی برگرد.

مثل این چندسال کنار شوهرت باش و فکر کن من دیگه وجود ندارم.

ته دلم داشتم به خودم و زبونم لعنت می فرستادم.

دوست داشتم بگم باشه.باز باهم ادامه میدیم.ولی وجدانم چی؟

به هر حالتی بود خداحافظی کردیم.

وقتی رفتم خونه باز خودمو تو اتاق حبس کردم.

دلم میخواست می مردم و اینجوری زندگی نمی کردم.

اون موقع که شنیدم راشین ازدواج کرده ناراحت شدم ولی نه به اندازه ی الان.

فکر کردم راشینی که قرار بود مال من بشه شبها پیش کی می خوابه؟

وای خدا...

همش عذاب بود.عذاب...

فردای اون روز دوباره راشین زنگ زد.

جواب ندادم.

چندبار دستم رفت سمت گوشی... ولی باز جلو خودمو گرفتم.

گفتم بذار بی محلی کنم که ازم سرد بشه.

تو دلم قیامتی برپا بود ولی نمیخواستم اون بفهمه.

فردای اون روز و فرداهای بعد باز هم زنگ زد.

تو اداره .... تو خونه.... تو خیابون... هرجا که بودم گوشیم زنگ می خورد.

انقدر زنگ زد تا منو از رو برد.

نمی دونم حس می کنی چه قدر عذاب کشیدم و چه جوری تونستم جواب اون همه تماس رو ندم؟

من هم آدمم. احساس دارم.قلبم از سنگ نیست.

اون همه بدبختی کشیده بودم.

عشق راشین هنوز مثل روزهای اول تو دلم شعله ور بود.

ولی .... از نظر اخلاقی درست نبود که دوباره با هم باشیم.

همین یه دلیل باعث شده بود انقدر به خودم فشار بیارم.

ولی بالاخره به تماسش جواب دادم.

راشین اون همه زنگ زده بود تا یه چیز رو بهم بگه.

میخواست از شوهرش جداشه.

ولی میگفت تا پدرش زنده است نمیتونه این کارو بکنه.

میخواست حق و حقوقش رو بگیره.ولی اگه درخواست طلاق میداد طبق قانون باید مهریه اش رو می بخشید.

ساکت بودم و گوش میدادم.

می گفت این همه مشکل پیش رومه و نمیذاره طلاق بگیرم.

ولی من یه نقشه دارم...

***********************************

پ.ن: لطفا وقتی نمیدونید قضیه فرشاد چی هست  قضاوت نکنید.

اعصابمو خرد کردن بعضیا...

مشکل فقط بزرگ بودن دختره نیست.گفتم که اون پست رو برای خودم گذاشتم.اه...

راستی اگه کسی میخواد داستانشو بفرسته بذاره توی وبلاگش با رمز بعد برای من پیغام بذاره رمزشو بده من برم بخونم.یا بفرسته به ایمیلم:  فقط زودتر چون فرهاد داره تموم میشه.... کم کم

baby_face_d13@yahoo.com

راستی لطفا جلوجلو نخواهید که بگم آخر داستان چی میشه یا فرهاد ازدواج می کنه یا نه... صبرکنید تا بذارم تو وب.

سبز باشید... 245 تا تست فیزیک دارم .برم بزنم...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 20:16  توسط آرام  | 

فرهاد11

قبل از اینکه قسمت جدید رو بخونید اینو میگم:

1- فرشاد داداشم نیست. یه نسبت دیگه باهام داره.

پست قبلی رو برای خالی شدن عصبانیتم نوشتم اون لحظه داغون بودم. میخواستم برای کسی حرف بزنم نمی شد.پس حرفامو نوشتم.ببخشید که وسط داستان فرهاد بود.

2.آقایی که برای من شماره میفرستید خجالت بکشید.من ایمیل خودم رو به عنوان ایمیلی که ازش خبرنامه فرستاده میشه انتخاب کردم ولی متاسفانه بعضی ها شعور ندارن.یه بار دیگه تکرار بشه شماره تون رو میذارم تو وب حالتون جا بیاد...

دوستای گلم بعضی از نظرات رو که جواب نمیدم به خاطر اینه که اون لحظه به کامپیوتر دسترسی ندارم و با گوشی فقط تایید می کنم.پوزش میخوام.

ببخشید مثل اینکه باید اول داستان رو میذاشتم بعد پی نوشت.ای هوار از این اعصاب خراب من...

اینم قسمت بعدی فرهاد، بفرمایید:

  سرش اندازه بدن یه کبوتر بود.

موهای سرش به قدری کم بود که کف سرش کاملا دیده میشد.

و از همه بدتر اینکه قفسه سینش کاملا صاف بود.

برجستگی های یک دختر رو نداشت.

ده دقیقه بیشتر اونجا نموندم.

به یه بهونه زدم بیرون.

رفتم خونمون.

زنگ زدم خواهرم اومد.

روم نمیشد به مادرم بگم.

خواهرم که اومد کشیدمش تو اتاق بهش گفتم دختره مشکل فیزیکی داره.

گفتم اصلا س ی ن ه نداره.

خواهرم از تعجب مونده بود چی بگه.

گفت کاری کردید مگه؟ از کجا فهمیدی؟

گفتم من اصلا بهش دست نزدم.از روی لباس معلوم بود. مثل خودم بود یعنی مثل مردها...

خواهرم گفت بذار به مامان بگم.

با مادرم صحبت کرد.

غروب مادرم و خواهرم رفتن خونه دختره.

مسئله رو به مادرش گفتن.

انگار چیز عادی بوده.

مادرش گفته بود آره مهسا مشکل هورمونی داره.

بدنش شبیه مردها است.

ولی خوب قبل عروسی عمل میکنن درست میشه.

مادرم گفته بود پسر من عروسک نمیخواد.زن میخواد.

خواهرم هم گفته بود اگر ظاهرا درست بشه خوب بچه دار که نمیشه.

برادر من باید حسرت بچه داشته باشه؟

جالب بود که مادر دختره گفته بود اصلا پسر شما بیجا کرده به مهسا نگاه کرده.

از چشم چرونیش بوده که فهمیده مهسا اینجوریه.

خواهرمم گفته بود اینا به هم محرم شدن.

فرهاد هم مثل هرمردی به هرحال یه نظر نگاه کرده تا مهسا رو برانداز کنه.

یه مدت کشمکش بین خانواده ها پیش اومد تا اینکه بالاخره شر دختره از سرم کم شد.

الان که فکر میکنم میگم اگه مهسا اون مشکلات رو نداشت من باهاش ازدواج می کردم؟ چه بلایی سر احساسم می اومد؟

______________________________________________________ 

  بعد از اون اتفاق دیگه تا مدتها حرف ازدواج من به میون نیامد.

خواهرزاده ام ( آرام) که رابطه خوبی باهاش داشتم میخواست بره دوم دبیرستان.

آرام رو بیشتر از بقیه خواهرزاده هام دوست داشتم.

چون اگه زود ازدواج می کردم شاید بچه ام اندازه آرام بود.

آرام بچه اول خواهرم بود.

خواهرم خیلی به تربیتش حساس بود.

 از بچگی زبان انگلیسی خونده بود.

البته به زور خواهرم.

از چهارده سالگی هم تدریس میکرد.

من و مادرم خونه پدری رو فروخته بودیم و منم یه کم پول گذاشته بودم روش

  رفتیم نزدیک خونه خواهرم یه واحد آپارتمان خریدیم.

به خاطر نزدیک بودنمون به خونه خواهرم ، آرام زیاد میومد خونه ما.

اون روزها اون بود که بهم پیشنهاد داد ادامه تحصیل بدم.

اولش به نظرم سخت بود.

قبول نکردم.

آرام چندبار باهام حرف زد تا بالاخره رفتم یه مدرسه مخصوص بزرگسالان ثبت نام کردم.

بیشتر پول میدادم نمره میگرفتم.

ولی چندتا درس هم که مجبور بودم بخونم آرام کمکم می کرد.

مثل درس زبان که خودش تدریس می کرد.

بالاخره بعد از چندسال دیپلم گرفتم.

خیلی خوشحال بودم.

آرام دوباره شروع کرد به تشویق کردنم که برم دانشگاه.

سخت بود.

سختتر از دیپلم گرفتن.

زیربار نمیرفتم.

انقدر اذیت کرد تا بالاخره رفتم.

هروقت مشکلی داشتم میرفتم خونه خواهرم ، آرام کمکم می کرد.

ترم اول با سختیهاش گذشت.

یه معرفی نامه از دانشگاه گرفتم بردم اداره.

تو این چندسال دوسه مرتبه ارتقای شغلی پیدا کرده بودم  ولی

با دانشجو شدنم یه دفعه یه رشد چشمگیر پیدا کردم.

تو همون دوران علی (دوست قدیمیم) ازدواج کرد.

مراسم ازدواجش رو تو تهران گرفت.

ولی بعدش چون همسرش اهل مشهد بود انتقالی گرفت رفت مشهد.

تو مراسم ازدواج علی یکی از همکاران قدیمی رو دیدم.خانم شکری!

آخرین بار روزی که از اداره اخراج شدم دیده بودمش.

لحظه خداحافظی ام با راشین یادم اومد.

خانم شکری هم از همکارانی بود که اون روز از رابطه ما باخبر شدند.

تو مراسم با هم حال احوال کردیم. از حال و روزم پرسید.

گفتم دوباره برگشتم به همون سازمان.

گفتم ادامه تحصیل دادم.

پرسید وضعیت تاهلت چطوره؟

گفتم مجردم.

کاش نمی گفتم...

خانم شکری شماره موبایلم رو گرفت.

گفت همکارهای قدیمی الان همگی متاهلند.

بعضی ها هم نوه دار شدن.

ولی هنوز همدیگه رو فراموش نکردن و هرازگاهی دوره دارن.

میخواست تو دیدار بعدی من هم در جمعشون باشم.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 11:32  توسط آرام  | 

فرهاد10

  اوایل فکر می کردم ازدواج راشین هیچ تاثیر بدی تو روحیه ام نداشته.

به نظر خودم من هنوز هم داشتم زندگی می کردم.

بدون مشکل...

البته ظاهرا.

چیزی که دستگیرم شد این بود که احساس من نسبت به جنس زن انگار سرکوب شده بود.

مشکل جسمی نداشتم.

فقط از نظر روحی انگار هیچ واکنشی به دخترها نشون نمیدادم.

اومدن و رفتن رویا و چندتا دختر دیگه تو زندگیم هیچ تاثیری نداشت.

حس خاصی به هیچ زنی پیدا نمی کردم.

ولی یاد راشین که می افتادم انگار برمیگشتم به دوران عاشقی...

فهمیده بودم فقط راشین برام مهمه.

همین

آره من برخلاف قولی که به خودم داده بودم نتونستم راشین رو فراموش کنم.

وقتی خودم فهمیدم چه بلایی سر احساسم اومده

باز به خودم نهیب زدم که فکر کردن به راشین کار زشتیه

چون اون زن یکی دیگه بود.

اما نمیشد...

تو همین اوضاع احوال یکی از خواهرزاده هایم یه دختر معرفی کرد.

نمیدونم چرا با اینکه از درونم خبر داشتم با خواستگاری رفتن موافقت کردم.

خواهرهایم خوشحال بودند که من سروسامان میگیرم.

یه روز پاییزی بود.

درست مثل اون روزی که رفتیم خونه ی پدر راشین.

ولی این بار من ذوق و شوق اون روز رو نداشتم.

باز هم خواهرم سفارش گل و شیرینی داده بود.

بعد از ظهر همه آماده رفتن بودیم.

بدنم سرد بود.

خواهرم گفت فرهاد حالت خوبه؟ رنگت پریده.

نمیدونستم بگم آره یا نه.

شوهرخواهرم گفت از ذوق داماد شدنه!

تو دلم بهش پوزخند زدم.

سوار ماشین شدیم.

تمام طول راه به فکر راشین بودم.

وقتی رسیدیم خواهرم سبد گل رو داد دست من.

از پله های خونه دختره که بالا می رفتیم انگار یه نفر دست گذاشته بود رو گلوم داشت خفه ام می کرد.

حالم خوب نبود.

بعد از سلام علیک و حال احوال تعارف کردن بشینیم.

دختره اومد با یه سینی چای.

نگاهش کردم.

باز همون حس بی تفاوتی رو داشتم.

نشست کنار خواهر بزرگم.

خانواده ها یه کم صحبت کردن.

فهمیدم اونا اصفهانی هستن و چندسالیه اومدن تهران.

چیز زیادی راجع به من نپرسیدن.

فقط در حد این که چدسالمه و کارم چیه!

به بقیه صحبتهاشون گوش نمی کردم.

تصویر راشین جلو چشمام بود.

یک لحظه تصمیم گرفتم بزنمش کنار.

تصویر راشین رو از جلو چشمام زدم کنار.

من اونجا بودم.

رفته بودم خواستگاری دختری که به هزار امید برام چای گرفته بود.

همونجا به خودم گفتم زندگیت که به هم خورد.

احساست که نابود شد.

بیخیال...

بالاخره باید از این تنهایی بیای بیرون.

یکی نبود بهم بگه باباجون صحبت یه عمر زندگیه.

دختر مردم رو بدبخت نکن وقتی نمیخوایش...

ولی کسی نگفت.

---------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------

خواهرم از مادر دختره اجازه گرفت که منو دختره بریم تو اتاق حرف بزنیم.

رفتیم تو اتاق دختره.

یه ده دقیقه ای گذشت.

آخرش دختره به حرف اومد.

میتونم بپرسم چرا تا حالا ازدواج نکردید؟

عجب سوالی پرسید.

خودمو جمع و جور کردم.

یه نگاه به صورتش انداختم.

قیافه قشنگی نداشت.

گفتم خوب درگیر کار بودم.

تو دلم گفتم عجب دلیلی.

وجدانم می گفت پسر بهش دروغ گفتی؟

دختره ازم خوشش اومده بود. از چهره اش و حرف زدنش مشخص بود.

حالا اگه واقعا میخواستم خوشش بیاد نمیومد...

اینم از شانس گند من بود...

نمیدونم چه مرگم شده بود.

ته دلم میدونستم نمیخوامش.

ولی زبونم کار نمی کرد. اه...

از خونشون اومدیم بیرون انگار همه چیز تموم شده بود.

اونا همونجا موافقتشون رو اعلام کردند.

شب وقتی با خودم تنها شدم تازه فرصت شد به دختره فکر کنم.

اسمش مهسا بود.

دوسال ازم کوچکتر بود.

سعی کردم به راشین فکر نکنم و مهسا رو از دید زنی که میخوام باهاش زندگی کنم ببینم.

نه...

نمیشد.

هیچ کدوم از فاکتور های تو ذهنم رو نداشت.

قشنگ که نبود.

خیلی محجبه بود.

من اینو دوست نداشتم.

خانواده ما زیاد مذهبی نبودن.

منم دوست نداشتم همسرم چادری باشه.

ولی اون می گفت من همیشه محجبه ام.

از همه بدتر این بود که هیچ کششی به سمتش نداشتم.

زنها شاید بعد از ازدواج به همسرشون مایل بشن ولی درباره مردها این درست نیست.

اگه از اول زنی رو دوست نداشته باشی و بهش میل نداشته باشی تا آخرش هم همینطوره.

تو این فکرها بودم که خوابم برد.

صبح مادرم گفت پاشو برو یه سر خونه دختره.

قبلش من یه زنگ میزنم اجازه میگیرم.

یکی دوبار ببینش.

اگه شد باهاش برو سینمایی جایی.اه بازم اسم سینما اومد.من سینما رو فقط با راشین دوست داشتم.

ولی اون موقع زده بودم تو خط بیخیالی.

برام مهم نبود چه کار می کنم.

فقط میخواستم ازدواج کنم از شر غرغرهای مادرم و دخترمعرفی کردن ها خلاص بشم.

لباس پوشیدم رفتم خونه اونا.

نه اونجوری که یه پسر میره نامزدش رو ببینه.

انگار داشتم میرفتم سر یه قرار کاری.

خودم اینا رو میدونستم ولی به روی خودم نمیاوردم.

وجدانم داشت داد میزد فرهاد تو این دختره رو نمیخوای!

ولی گوش نمیدادم.

اون روز رفتم خونشون.

دختره اصلا حاضر نشد با هم بریم بیرون.

گفت ما نامحرمیم.

رفتم خونمون.

مادرم گفت خوب باید صیغه محرمیت بخونید تا حداقل یه شناختی از هم پیدا کنید.

دوسه روز بعد با موافقت خانواده اونا رفتیم محضر صیغه خوندیم.

یه انگشتر هم انداختم دستش.

روز بعد رفتم خونشون.

عجیب بود.

ما صیغه محرمیت خونده بودیم ولی اون هنوز جلوی من روسری سر میکرد.

یه بلوز و دامن پوشیده بود.

روسریش هم خیلی بزرگ بود.

کل سرش و جلوی سینش رو گرفته بود.

بهش گفتم ما الان محرمیم ها.

بهش کشش نداشتم ولی خوب دیگه قرار بود ازدواج کنیم.

متوجه شد.

بی میل بود.

کاری نمیخواستم بکنم.

ولی خب دلم میخواست حداقل ببینم بدون روسری چه شکلیه.

روسریش رو درآورد.

تازه سرش و قفسه سینش مشخص شد.

حالم به هم خورد.....

تازه فهمیدم چرا انقدر زود بله رو گفته بودند.

_________________________________

پ.ن:فرهاد الان اومده بود خونمون.میخواست ماشین جدید خریده بود بهم نشون بده.

میدونه دارم داستانشو مینویسم.

با گوشی من نشست همه کامنت های دوستان رو خوند.رفت تو فکر...

کاش نمیدادم بخونه... آدم توداریه.هیچی نگفت.

مرسی از همه دوستانی که در پست قبلی روشن شدند بالاخره. و مرسی از توجه همه ی شما.

به پاس قدردانی از تک تکتون جواب برای همه حتی اونایی که گل گذاشته بودند نوشتم.

همینجوری روشن بمونیدا... من بازم دوتا پست گذاشتم.زود هم آپ کردم.یعنی 4 تا پست تو یه روز گذاشتم.



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 18:25  توسط آرام  | 

فرهاد9

  بعد از یک سال علی بهم گفت فرهاد کم کم باید دنبال یه کار دیگه باشی پسر.

تو هرچی پس انداز داشتی تو این یه سال خوردی.

چیز زیادی برایت نمونده.

دوباره افتادم دنبال کار.

یه مدت گشتم نتیجه نداد.

تا اینکه علی دوباره تو همون سازمان برام کار جور کرد.

این دفعه تو همون اداره بودم باز.البته طبقه دوم.

تفاوتش این بود که یه پست بهتر داشتم.

چیزی که فکرش هم نمیکردم همین بود.

اینکه یه روز برگردم به همون اداره ولی با یه پست بالاتر.

واسه کاری که علی کرد تا ابد مدیونش شدم.

حقوقش بیشتر بود. جبران اون یک سال رو می کرد.

اما اصلا فکرم به این چیزا نبود.

من یه جای دیگه بودم.... 

تو فکر راشین...

روزهای اول انگار همه با هم هماهنگ شده بودند.

کلی کار ریختن روی سرم.

فرصت سرخاروندن هم نداشتم.

بعد از یه هفته تصمیم گرفتم یه سر به طبقه اول جایی که قبلا بودم بزنم.

می خواستم راشین رو ببینم.

رفتم پایین...

علی مچم رو تو راه پله گرفت.

پسر بدو بیا بالا نامه های اداره.... اومده باید تایید بشن.

باز منو برگردوند.

وقت نهار که شد رفتم پایین دوباره.

این دفعه علی نفهمید.

وای خدایا...

جای راشین یه خانم دیگه نشسته بود.

راشین اونجا نبود.

نمی فهمیدم چرا نیست؟

تو ذهنم هزارتا اتفاق رو پیش بینی کردم.

هنوز ته دلم دوستش داشتم.

فراموشش نکرده بودم.

نگرانش شدم.

رفتم بالا.

علی رو پیدا کردم.

گفتم راشین کجاست؟

چرا پشت میزش نیست؟

علی گفت تو رفته بودی پایین؟

گفتم جواب منو بده.راشین کجاست؟

گفت صداتو بیار پایین.

سریع رفت پیش یکی از همکارها.

برگه مرخصی نوشت داد بهش.

گفت تایید اینو از رییس بگیر.

بعد به من گفت بریم بیرون.اینجا زشته.

رفتیم پارک قیطریه.

تا برسیم علی هیچی نگفت.

حال خوبی نداشتم.

همنیکه از ماشین علی پیاده شدم گفتم بگو.تعریف کن.راشین کجاست؟

ببین فرهاد آروم باش تا بهت بگم.

نشستیم رو یه نیمکت.

علی شروع کرد به تعریف کردن.

از اون روزهایی گفت که من خونه نشین شده بودم.

اون می گفت و من حال خودم رو نمی فهمیدم.

 ______________________________

_______________________________

فهمیدم اون روزها حال راشین شاید بدتر از حال من  بوده.

علی می گفت:

پدرش اونو تو خونه زندانی کرده بود و اجازه بیرون رفتن و تلفن زدن بهش نمیداد.

اینا رو علی می گفت و من تازه می فهمیدم چرا راشین حتی یه زنگ هم نزده بود.

علی می گفت: اون روزها راشین خواستگار داشت.پسر شریک تجاری پدرش!

پدرش گفت باید با این پسره ازدواج کنی.

فقط به خاطر منافع خودش.

حالم داشت بدتر میشد.

علی گفت:

راشین رو اجباری عقد کردن.

گفته بود خودم رو می کشم ولی وقتی رگش رو زده بود برادرش سر رسیده بود...

وای راشین من رو عقد کردن؟ علی عقدش کردن؟ یعنی اون زن یکی دیگه شد؟

آره فرهاد.

شکستم.

این بار واقعا شکستم.

خرد شدم.

از دست دادنش به اندازه ای که فهمیدم اون مال یکی دیگه است آزاردهنده نبود.

یادم افتاد راشین بهم گفته بود تو خانوادشون پدرش حرف میزنه و بقیه اجرا میکنن.

علی گفت: حالت خوبه؟

گفتم: چرا تو این مدت بهم نگفتید؟

علی گفت: خوب تو افسردگی داشتی.قرار نبود چیزی بفهمی.

ولی امروز دیگه من فکر کردم موقعشه که بدونی!

الان چه میکنه؟

هیچی با شوهرش زندگی می کنه.

تو دلم گفتم چه راحت!

علی منو رسوند خونه.

جلوی در به مادرم یه چیزایی گفت.

رفتم تو اتاق.

دوساعت گریه کردم.

ولی نمیدونم چرا تموم شد.

راشین رو دوست داشتم.

ولی انگار فکر اون عشق از سرم بیرون رفت.

ذهنم اجازه نمیداد به ناموس یکی دیگه فکر کنم.

آره اون دیگه ناموس یکی دیگه شدده بود.

و به قول علی داشت زندگی می کرد.

خواهرهام تا مدتها منو چک می کردن.حواسشون بود که من دوباره افسرده نشم.

اونا نمیدونستن من به راشینی که دیگه مال من نیست فکر نمی کنم.

اون زن یکی دیگه شده بود.

و همین برای من پایان امیدهایم بود.

امیدهایی که گاهی در دلم داشتم ولی نمیذاشتم در دلم ریشه بدوونه.

*************************

پ.ن: برای عزیزی که نوشته بود کاش زودتر آپ کنی: من می تونم روزی دو قسمت بذارم ولی وقتی بچه ها دیر میان و اکثر اوقات خاموش هستن، نمیشه. تازه هر روز یه قسمت میذارم که همه بتونن بخونن.

این دفعه دوقسمت رو با هم گذاشتم.ببینیم لطفا بچه ها زیاد میشه و از خاموشی درمیان یا نه؟!...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 11:52  توسط آرام  | 

فرهاد8

 

رفتم خونه.

مادرم گفت چی شده؟

جواب ندادم.

رفتم تو اتاق.درو بستم.

نمیدونم چقدر گریه کردم.

چقدر داد زدم.

مامانم ترسیده بود.

هرچی در زد درو باز نکردم.

دلم نمیخواست کسی رو ببینم.

همه کس و کار من راشین بود که به سادگی از دست داده بودمش.

اون شب تا صبح نخوابیدم.

به سیاهی بخت خودم لعنت فرستادم و به یاد عشق از دست رفتم گریه کردم.

.

.

خواستگاری به هم خورد.

پدر راشین فهمید من بیکار شدم.

حتما کلی تو سر راشین زده بود که من از اول گفتم این پسر به درد تو نمیخوره.

از فردای اون روز هیچ کس سراغی از من نگرفت.

به جز دوست و همکار قدیمیم علی.

اوضاع روحی مناسبی نداشتم.

زندگیم و زحماتم به راحتی از دستم رفته بود.

تو ذهنم فقط دنبال جواب یک سوال بودم: چرا اینطور شد؟

خونه نشین شده بودم.

علی هرروز بهم سر میزد.

اونم تو اداره کار می کرد.

جرات نداشت از راشین چیزی بگه.

فقط می اومد تا من تنها نباشم.

چندبار مجبورم کرد باهاش برم باشگاه یا سینما.

سینما منو یاد راشین می انداخت.

تو کل زندگیم چهارپنج بار سینما رفته بودم اونم با راشین بود.

وقتی علی فهمید دیگه سینما رفتن رو کنسل کرد.

یه مدتی علی و خواهرهام دورم رو گرفتن تا افسرده نشم.

البته مدت کمی نبود.شاید نزدیک به یک سال.

اون روزها کسی از راشین با من حرف نمیزد.

وسوسه میشدم بهش زنگ بزنم ولی میدونستم فایده نداره.

تو اون مدت اون حتی یه تماس هم با من نگرفته بود.

ازش خبر نداشتم...

*************************

پ.ن:کیبرد کامپیوترم سوخت!

برای اینکه نظرات رو جواب بدم رفتم کیبرد دخترداییم رو قرض گرفتم تا فردا برم یه دونه بخرم.

علی رفته مسافرت.دوروزه اعصاب درست و حسابی ندارم.ببخشید اگه بیشتر نظرات بی جواب موند.

علی آقا که کامنت گذاشته بودی شما درحال حاضر عضو خبرنامه هستید.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 18:55  توسط آرام  | 

فرهاد7

نیم ساعت از شروع کارم نگذشته بود که به دفتر رییس احضار شدم.

وحشتناک بود.

نمیخوام توضیحات کاملشو بگم.

بهم گفتن باید برم...

برم بشینم تو خونه. چرا؟

خواهرزاده مدیرعامل به تازگی فارغ التحصیل شده بود و

هیچ پستی به جز پست من برایش پیدا نکرده بودند.

من باید می نشستم تو خونه تا آقازاده به جای من کار کنه .

محترمانه گفتن برای پست شما فردی رو با تحصیلات بالاتر داریم که می خواهیم جایگزین کنیم.

جای صحبت نبود.

یک روز قبل از خواستگاری چه اتفاقی بدتر از این ممکن بود برام بیفته؟

وقتی برگشتم مثل یه مجسمه بودم.

همون روز باید وسایلم رو جمع می کردم.

راشین پشت میز نشسته بود.

زیرچشمی نگاهم کرد.

چشماش علامت سوال شده بود.

میخواستم بزنم زیر گریه.

مردها هم یه وقتایی کم میارن.

وسایلم رو جمع کردم.

راشین متعجب نگاهم می کرد.

از آبدارچی اداره یه ساک دستی گرفتم و وسایلم رو ریختم توش.

سراغ میز بچه ها رفتم.

دونه دونه براشون توضیح کوتاهی دادم و خداحافظی کردم.

به راشین که رسیدم دیگه نیاز به توضیح نبود.

چشماش خیس شده بود.

به زحمت جلوی ریزش اشکهاشو گرفت.

بچه ها به هم نگاه کردن.

گفتم: راشین همه چی خراب شد.

تعجب بچه ها بیشتر شد.

تا روز قبل من می گفتم خانوم مهرآرا.یه دفعه گفتم راشین!

گفتم: راشین من نمیتونم جواب باباتو بدم.

من نامرد نیستم.

من تورو خواستم.

ولی انگار قرار نیست ما با هم باشیم.

راشین دستمو گرفت.

اولین تماس ما بود.

جلوی بچه ها زد زیر گریه.

فرهاد چرا آخه؟

دستمو از دستش کشیدم بیرون.

رفتم طرف میزم.

ساک وسایلم رو برداشتم و رفتم به طرف در.

سنگ شده بودم.

زمونه منو سنگ کرده بود.

برگشتم.

راشین با صورت بارونیش منو نگاه می کرد.

گفتم خداحافظ!

از در زدم بیرون.

پله ها رو دوتا یکی اومدم پایین.

اکسیژن می خواستم.

یه تاکسی گرفتم.

رسیدم به  بلوار کشاورز پیاده شدم.

تموم طول بلوار رو شاید بیست بار طی کردم.

آدم ها از کنارم میگذشتن.

بی تفاوت بودم.

گریه می کردم.

خدایا چرا نمیذاری من به عشقم برسم؟

خدایا من از اولش بدبخت به دنیا اومد ولی این چه مصیبتی بود دیگه؟

چرا باید یه روز قبل خواستگاری بیکار بشم؟

*************************

پ.ن: دوستی به نام شوشو نوشته بود نمی تونه عضو خبرنامه بشه.عزیزم من ادرس ایمیلتو وارد کردم و شما الان عضو خبرنامه هستی.با همون اسم شوشو...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 20:24  توسط آرام  | 

فرهاد6

بعد از اون مهمونی کذایی حالم خیلی بد بود.

راشین رو از دست رفته میدیدم.

دوسه روز نرفتم اداره.

تازه یه خط موبایل خریده بودم.

اون زمان داشتن موبایل هم به راحتی الان نبود.

قیمت یه خط موبایل برابر دو سه ماه حقوق من بود.

در اون دوروز   از اداره چندبار زنگ زدن برنداشتم.

راشین هم زنگ زد جواب ندادم.

بعد از دو روز برگشتم اداره.

یادم نمیره راشین چه ذوقی کرد وقتی منو دید.

جلو همکارها چیزی نمی تونست بگه.

مثل خودم یادداشتش رو گذاشت لای پرونده.

آورد گذاشت رو میزم.

بازش کردم.

نوشته بود بیا رستوران کاج!

. .

ظهر تورستوران کاج نشسته بودیم پشت میز:

فرهاد کجا بودی؟

فکر منو نکردی دوروز واسه خودت نیومدی اداره؟

من دوروز چشمم به در اداره خشک شد؟ 

چرا گوشیتو جواب نمیدادی؟

گفتم: حالم خوب نبود اصلا.

راشین من تو رو دوست دارم.

من توقع نداشتم بابات اونجوری برخورد کنه.

نگران نباش فرهاد من با تمام قدرت جلوش می ایستم.

من میگم تو رو میخوام...

................

اون روز باز هم راشین منو امیدوار کرد.

دوماه طول کشید تا راشین باباشو راضی کرد.

قرار خواستگاری گذاشتیم.

روز سه شنبه بود.

خواهرکوچیکم به بقیه خواهر برادرها خبر داد.

قرارمدارها گذاشته شد.

خواهرم سفارش گل و شیرینی هم داد.

به من اطمینان میداد که همه چی به خوبی پیش میره میخواست من نگران نباشم.

رفتیم برایم کت و شلوار انتخاب کرد.

همه چیز رو آماده کرد.

خیالم راحت شده بود.

وجود خواهرم برایم قوت قلب بود.

دوشنبه صبح بود.

مثل همیشه رفتم اداره.

اون دوشنبه کذایی هم یکی از بدترین روزهای عمرم بود.

**************

پ.ن: وب رها فیلتر شده .فعلا برید به آدرس 5.یعنی به جای عدد 4 بذارید 5

دارم یه فکرهای اساسی می کنم برای مبارزه با فیلترینگ !

اینم آدرس وب منو علی: deli-ali.blogfa.com

یادم رفته بود دوباره بذارم.

اگر این وب فیلتر شد (خدا نکنه) حتما برید به ادرس های دیگه مون.یعنی بعد از onlyme  به ترتیب اعداد 1 تا 9 رو بذارید.البته همه رو باهم نه.یکی یکی امتحان کنید.البته تو ادرس های دیگه من نیستم.فقط رها می نویسه.خوش به حال اونایی که تو نظرات می نویسن از من خوششون نمیاد.ولی نمیدونم چرا میان داستان فرهاد رو میخونن.

چندتا از اون وب هایی که گفتم به ترتیب شماره هاش رو ثبت کردیم فیلتر شده ولی بالاخره یکیش باز میشه. هرکدوم فیلتر نبود رو بخونید.

اینجوری اگه فیلتر شدیم اونجا بهتون خبر میدیم ادرس جدید داستان فرهاد کجاست.

به زودی سعی می کنم خبرنامه بسازم.یعنی شما می تونید عضو وب بشید.ایمیل هاتون رو وارد کنید و من هروقت مشکلی پیش اومد از طریق ایمیل باهاتون ارتباط پیدا کنم و آدرس جدید بدم یا رمز بفرستم براتون.

سبز باشید

 

-------------------------------------------------------------------------------

سلام

من رهام

گوشه ی وب ادرس وب جدیدا رو گذاشتم

تو لینکای روزانه

هر داستان و گذاشتم تویه وب که دیگه مشکلی تو پیدا کردن داستانا نداشته باشین

قربونتون برم ممنون

رها

اینم ادرس سهیلا یه بار دیگه میذارم اگه کسی بلد نبود لینکا کجاست

http://rahaesf3.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 18:17  توسط آرام  |