((یواشکی های یک زن شوهر دار))

×××خواننده های خاموش رو دوست ندارم×××

الهام (قسمت اخر)

جز حال بد احسان و دلتنگیم واسه بچه هام همه چی خوب بود

7 ماه بعد ازدواجم فهمیدم باردارم

و بچم آبان دنیا میاد

هر دومون خوشحال بودیم

تازه داشتم معنی زندگی رو میفهمیدم

که تو هفت ماهگی بارداریم یه بار یکی زنگم زد

فهمیدم دنیاست

همون دوست قدیمیم

یه چیزی بهم گفت که دنیا جلو چشمام تیره و تار شد

گفت سمیرا 1 ماه بعد ازدواجش با سعید طلاق گرفته

بعدشم با اون ازدواج کرده و الان شمال زندگی میکنن

تهدیدم کرد اگه از طریق قانون اقدامی واسه دیدن بچه هام بکنم

یه بلایی سر بچه هام میاره که تا آخر عمرم یادم نره

من دنیا رو میشناختم

حرفش حرف بود

میدونستم اون داره بچه هامو نگه میداره

با حسین مشورت کردم گفتش فعلا کاری نکن

ممکنه یه بلایی سر اون دوتا بیاره

فعلا از دیدنشون منصرف شدم

میترسیدم

تا اینکه آبان 83 دخترم شادی به دنیا اومد

واقعا دخترم شادیمونو چند برابر کرد

شیدا هم اینجوری از تنهایی در می اومد

یه سال از مرگ لیلا میگذشت

اما هنوز احسان لباس سیاه رو از تنش در نیاورده بود

هنوز ماتم گرفته بود

تصمیم گرفتیم یه بچه ی دیگم داشته باشیم

سال بعد پسرم شاهرخ متولد شد

زندگیمون خیلی شیرین بود

یه خونواده ی 5 نفره ی شاد

تا اینکه تو یه روز زمستونی تو سال87 حسین رفت

اولش یه بیماری ساده بود اما منجر به مرگش شد

این بار دیگه واقعا شکستم

دیگه همه ی زندگم به باد رفت

کسی که واقعا عاشقش بودم و عاشقم بود منو تنها گذاشت

با 3 تا بچه

هر کی تو زندگیم یه جور منو تنها گذاشت

سعید با طلاق دادنش بخاطر قیافم

بهروز بخاطر اینکه عاشق کس دیگه ای شد

کامیار بخاطر برگشت زن سابقش

و حسین هم با مرگش

اینبار من شدم همون احسانی که بعد مرگ لیلا شده بود

غمگین بودم

تنها امیدم بچه هام بودن

یه سال بعد مرگ حسین سعید گذاشت 2تا بچه هامو ببینم

آخی خیلی خوشگل شده بودن

دنیا به سعید خیانت کرده بود و طلاق گرفته بود

سعید خیلی شکسته شده بود

الان من میرم سر کار و 3 تا بچه هامو بزرگ میکنم

آیدین و آیلار پنجشنبه و جمعه ها پیش منن

سعید هی التماسم میکنه

میگه غلط کردممیگه برگزد با 5 تا بچه هات با هم زندگی میکنیم

میگه واسشون پدری میکنم

اما من بخاطر حسین دلم نمیخواد

با اینکه مرده میخوام پاش بمونم

چون پام  موند چون وفاداریشو بهم ثابت کرد

اما گاهیی بخاطر آیلار آیدین دو دل میشم

الان پنجم دبستانن

نمیدونم چکار کنم

احسان الان تنها کسیه که منو میفهمه

با اینکه خودش یه داغ بزرگ رو دلشه

و تنها امیدش بارانه دخترش

و من هم موندم تو دو راهی

___________________

داستان زندگیم تموم شد

مرسی از اینکه وقت گذاشتین و خوندینش

حتما اینجا نظرتونو بگین اول همین جا

اگه کاری باهام داشتین آدرس وبمه elhamezendegi.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 18:42  توسط رها  | 

الهام6

دیگه باورم شده بود کسی تو این دنیا نمنو نمیخواد تا اینکه با یکی به اسم کامیار آشنا شدم

30 ساله بود 9 سال ازم بزرگتر بود.

از زنش بخاطر اینکه زنش نمیتونست بچه دار شه جدا شده بود.

بهم ابراز علاقه میکرد.سر و وضعش متوسط بود

وضع مالیش خیلی خوب بود

منم که از دروغ متنفر بودم سیر تا پیاز زندگیمو واسش گفتم

اونم قبول کرد

بعد 1 ماه آشنایی تو 3شهریور 1381 روز تولد 21 سالگیم با هم ازدواج کردیم

دلیل ازدواجم این بود که بلاخره خودمو باور کنم

یه سرپناه داشته باشم....

بعد یک عمر حقارت و تحقیر شدن اونم فقط بخاطر قیافه

حداقل یکم شخصیت خودمو بالا ببرم

بعد ازدواج فقط ماهی یه بار با مادرم تماس داشتم

علاوه بر اون با لیلا هم خیلی صمیمی بودم

4 ماه بعد ازدواجم فهمیدم 3 ماهه حاملم.

کامیار خیلی خوشحال بود.

اصلا فکر کنم بخاطر بچه منو گرفته بود.

6 ماهه باردار بودم که سر و کله زن قبلیش مرجان پیدا شد

2 سال ازم کوچکتر بود.

گفت رفتم دکتر خودمو دوا درمون کردم میتونم بچه دار شم

گفت وقتی الهام بچشو دنیا آورد طلاقش بده بچشم بده  مال خودش

از اونجایی که کامیار مرجانو به من ترجیح میداد گفت بعد تولد بچت طلاقت میدم

باورم نمیشد برای سومین بار سرخوردگی

برای دومین بار طلاق

اون موقعها لیلا و یکی از دوستام هما تنها همدم هام بودن

هر جفتشون میگفتن به خدا توکل کن

تیر 82 دخترم بدنیا اومدم

اسمشو شیدا گذاشتم

از بچگیم عاشق اسم شیدا بودم

بهم حس خوبی میداد.

بعد تولد شیدا طلاق گرفتم.

مهریم هم 110 سکه بود

نصفشو گرفتم

یه خونه اجاره کردم.

اون موقعها فقط 22 سالم بود.

بعد 4 ماه  هما برای برادرش که 34 ساله بود و زن و پسرش تو یه تصادف مرده بودن

خواستگاری کرد.

اما من از همه مردا متنفر بودم

دلم برای آیدین و آیلار لک زده بود

نزدیک 3 سال ندیده بودمشون.

هما میگفت داداشمو ببین یه کم باهاش حرف بزن

شاید به توافق رسیدین

برای اولین بار داداششو دیدم

اسمش حسین بود

8 سال ازم بزرگتر بود

از نظر قیافه خیلی به سعید شبیه بود.

میگفت 4 سال پیش زنش و پسر 2 سالش تو تصادف مردن

میگفت خیلی تنهاس

حسین هیچ مشکلی با شیدا نداشت

میگفت اینم دخترته حق داره پیشت باشه

من تجربم زیاد بود.

فهمیدم حسین مثل سعید و بهروز و کامیار نیست

میترسیدم واسه بار سوم ازدواج کنم

اما بخاطر خودم و شیدا قبول کردم

خانوادم خیلی از حسین خوششون اومد

احسان میگفت خیلی شبیه سعیده

سعید رفته بود شمال

قرار بود 2 سال دیگه بذازره بچه هامو ببینم

این شد که واسه بار سوم زمانی که دقیقا 1 سال از ازدواجم با کامیار میگذشت

در 22 سالگیم

ازدواج کردم.

حسین خیلی با شیدا مهربون بود

مثل یه پدر واقعی

اما آذر 1382 لیلا که تازه دختر اولشو که اسمش باران بود دنیا آورده بود

تو 1 ماهگی دخترش از دنیا رفت

لیلا تو زندگیش خیلی درد کشیده بود.

بخصوص از جانب پدر و مادرم

تازه 23 سالش بود.

خیلی برام سخت بود دوستی که تو همه مشکلاتم باهام بود رو از دست بدم

اما پدر و مادرم براشون مهم نبود

اما احسان..............

واقعا شکست

داشت میمرد.

بارانو بغل میکرد و هق هق گریه میکرد

احسان. لیلا رو خیلی سخت بدست آورد و خیلی آسون از دست داد

احسان بعد لیلا تنها کسی بود  که تو خونواده منو میفهمیدو حالا خودش مث مرده ها بود

حالشو هیچ کس نمیتونست بفهمه

طفلک برادرم

_______________________________________

در جواب دوستانی که گفتن مگه 16 سالگی دیپلم میدن

باید بگم من دوم و سوم دبستانو جهشی خوندم

دلیل دانشکاه نرفتنم هم ترس از تحقیر شدن بود

اونم فقط بخاطر قیافم

سوالی دارین بپرسین که جواب بدم تا نکته ی مبهمی باقی نمونه

ببخشید پست طولانی شد

فکر کنم 1 یا 2 قسمت باقی مونده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 2:4  توسط رها  | 

الهام5

داشتم دیوونه میشدم .....

فکر نمیکردم سعیدهم پشتمو خالی کنه

گفت مهریتو میدم فقط دست از سرم بردار

مجبور بودم چکار میکردم؟

هفته ی بعد مونده بود پزشکی قانونی

اما یه چیزی مانع طلاقمون شد

من باردار بودم.

وقتی سعید فهمید اصلا ناراحت نشد

گفت خب به درک بعد به دنیا اومدم بچم طلاقت میدم

اما یه حرفش منو میسوزوند

میگفت محاله بذارم بچه ها دست تو باشن

گفت با اینکه بچه شاید تا 2 سالگی شاید تا 7 سالگی

میتونه پیشت باشه باید خودت بگی  نمیتونم نگهش دارم

اولاش مخالفت میکردم اما گفت  پس باید بچه رو بندازیش

دلم نمی اومد بچمو بکشم

گفتم باشه بچه مال تو

فکر کردم شاید بعده ها دلش به رحم بیاد

گذشت تا بچهام وقتی 19 سالگیم تموم شد به دنیا اومدن

دوقل بودن یه دختر یه پسر

خواهر و برادرهای سعیدم دوقلو بودن

اسمشونو آیدین و آیلار گذاشتیم به انتخاب سعید

بعد8 ماهگی بچه ها طلاقم داد.

به زور حضانتو ازم گرفت اما نه از طریق قانون

از طریق تهدید

من تو بیست سالگی تازه اول جوونیم شدم یه مطلقه.

1ماه بعد طلاق سعید با یکی از همکاراش ازدواج کرد اسمش سمیرا بود

ازم 1 سال کوچیکتر بود.

بعد طلاق الهه اونقدر بهم سرکوفت زد که همون 2 ماه بعد طلاقم سعی کردم از خانوادم دور شم

یه خونه جدا گرفتم.

تو مطب یه دکتر منشی شدم.

زندگیم میگذشت تا دقیقا 4 ماه بعد طلاقم با یکی  آشنا شدم.

اسمش بهروز بود. مجرد بود.

همسن سعید بود.

از اولشم فهمیدم دوسم نداره.

چون 3 ماه بعد آشناییمون این یکی هم ولم کرد.

کسی که بعد شناختش عاشقش شدم.

دوباره یه سر خوردگی دیگه........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 2:42  توسط رها  | 

الهام4

دی ماه فهمیدیم بعد 2/5 الهه حامله شده.

بچش هم اوایل مرداد دنیا می اومد.

روز یه روز سعید دیر تر می اومد خونه

یه کم بهش شک کردم اما چون از چیزی مطمئن نبودم به روش نمیاوردم.

گفتم شاید اشتباه کنم.بلاخره پسر الهه و فرشاد دنیا اومد.

اسمش رو پویا گذاشتن.

سعید ممکن بود بعضی وقتها ساعت 1 شب بیاد خونه. یه شب اومد .

دیگه طاقتم تموم شده بود. گفتم سعید چرا اینقدر دیر میای؟

مگه من زنت نیستم؟ نمیگی از ساعت 9 صبح میری تا 1 شب من تنهام؟

همون موقع شد که داد و هوار راه انداخت.

میگفت: تو هم نمیگی من با این قیافت اومدم تورو گرفت چه خیری در حقت انجام دادم؟

بابا خسته شدم ازت الهام...

میدونی الان که می بینم تو زن رویاهای من نیستی.

اصلا تو چی داری؟قیافه داری؟ هیکل داری؟ اخلاق داری؟

چی داری که من دلم بهت خوش باشه؟

میدونی من میتونستم یه دختری رو بگیرم که یکم قیافه داشته باشه یه کم شخصیت داشته باشه؟

دیگه طاقت حرفاشو نداشتم.

زدم زیر گریه.

گفتم :بگو.بازم بگو.تو زندگیم تنها دلخوشیم تو بودی

فکر میکردم یه ذره دوستم داری.

فکر میکردم یکی پیدا شده منو بفهمه واسم ارزش داشته باشه .

یکی هست که امیدم به اون باشه

یه کم پشتمه

از بچگی همه تو سری میزدن بهم همه

خواهرم برادرم دوستام فامیل

تو هم بزن. مگه تو با اونا فرقی داری؟

سعید گفت: نمیخوای تحقیر بشی کسی زورت نکرده با من زندگی کنی

میخوای فردا میریم کارای طلاقمونو انجام میدیم.

باورم نمیشد

*********************

پی نوشت آرام:

سلام

اول از همه از رها جون عذرمیخوام که وسط داستانش اینو نوشتم.

چندروزیه مشکلی برام پیش اومده و نمیتونم پست بذارم.

برای همین رهاجان باز زحمت کشیدن یه داستان دیگه گذاشتن.

اول از همه بگم مدت نظرسنجی داستان فرهاد و سهیلا رو به پایانه.من برای هرنظرسنجی یه مدتی رو مشخص می کنم بعد اونو برمیدارم.اگه کسی شرکت نکرده و دوست داره شرکت کنه میتونه به گوشه وب بره بالای خبرنامه نظرسنجی رو میبینه و رای بده.

دوم اینکه قرار شده من و رهاجون یه کم استراحت کنیم.البته الان هم من تو استراحتم.ولی خب...

عید نزدیکه و رها مهمون داره.شاید هم بخواد بره مسافرت.

منم میرم شمال...

از زمان تمام شدن داستان الهام تا روز هفتم یا هشتم فروردین با اجازتون وب خاموشه.یعنی داستان نمیذاریم.

بعدش من میام با داستان زندگی خودم.اینجوری شما هم که میخواهید برید مسافرت یا دیدوبازدید انجام بدید از داستان عقب نمیمونید.


سبز باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 18:36  توسط رها  | 

الهام3

اما حقیقت داشت

تا اسفند همون سال برادرم احسان عاشق شد.

عاشق یه دختر جنوب شهری.

مادرم وقتی فهمید داشت میمرد

به هیچ قیمتی نذاشتن حتی با هم حرف بزنن.

دختر دایی یکی از دوستاش بود

احسان خیلی با من درد دل میکرد.

اسم دختره لیلا بود. 18 سالش بود. پدرش خونه های مردم رو تمیز میکرد.

مادرش فلج بود

احسان میگفت یا لیلا یا هیچکس.

از اون طرف سعید هر روز ازم ایراد میگرفت میگفت چرا اینقدر ساده میگردی؟

اینجوری شد که یه خورده یاد گرفتم میرم بیرون تیپ بزنم.

میخواستم سعید بخاطر سادگی ظاهریم سر و گوشش نجنبه واسه همین تیپم شد بیست بیست.

ولی قیافم همون زشتی رو داشتم.

چیزی که تو زندگیم رویاهامو تخریب میکرد

همه چی آروم بود غیر احسان که بخاطر لیلا افسردگی گرفت

دانشگاه نمیرفت شده بود مرده ی متحرک

به همین دلیل پدر و مادرم راضی شدند و برادرم در تیر سال بعد داماد شد.

البته پدر و مادرم خیلی لیلا رو تحقیر میکردند

همش بهش میگفتن دختره ی غربتی

لیلا خیلی دختر پاک و مهربونی بود.

به نظرم لیاقتش نبود که پدر و مادرم اینقدر حقیرش کنن.

با هم خیلی صمیمی شدیم چون اون فقط 1 سال از من بزرگتر بود

تا تو اولین سالگرد ازدواجم.با بد اخلاقی ها و داد و فریاد های سعید مواجه شدم.

تو شهریور چون 18 سالم کامل شد خواستم برم رانندگی یاد بگیرم

کلی داد و فریاد کشید که: چی ؟ زن من بره رانندگی یاد بگیره؟

سر هر چی بهونه میگرفت

منم تحمل میکردم چون واقعا دوسش داشتم




دوستای خوبم واسه ی خوندن داستان حباب های طلایی به این وبم تشریف بیارین

http://rahaesf6.blogfa.com/



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 18:3  توسط رها  |